از کارل گوستاو يونگ

کارل گوستاو یونگ ، بزرگترین روانپزشک و روانکاو و نامی ترین روانشناس قرن لقب گرفته است . یونگ پدر روانشناسی نوین است . آنی یلایافه ازهمکاران یونگ در مورد او چنین نوشته است : « ... روان برایش واقعیتی ژرف بود . او نخست خود را یک پزشک یعنی روانپزشک می دانست . او معتقد بود بینش مذهبی بیمار در مداوای بیماری نقشی قاطعی دارد . در زمان حیاتش به اوتنها به عنوان یک روانپزشک نگاه می کردند ، و تنها پس از مرگ او بود که علمای الهیات به تعداد روزافزونی گفتند : بدون شک یونگ یکی از چهره های برجسته در تاریخ مذهبی قرن ما بود .»<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

یونگ در سال 1952 به کشیش جوانی نوشته بود : بدانگونه که سیارات بدورخورشید می چرخند ، تمام افکار من گرد پروردگار می گردد و به نحوی مقاومت ناپذیر مجذوب او می شوم ...

بدون هیچ توضیحی ، یکی از خاطرات او را از کتاب خاطراتش با هم می خوانیم :

 

در سال 1944 پایم شکست و به دنبال آن دچار حمله قلبی نیز شدم . با مرگ دست به گریبان بودم . مرتب به من اکسیژن می دادند و کافور تزریق می کردند. به هر تقدیر غریب ترین چیزها بر من رفت :

... به نظرم رسید که در فضا هستم . در آن پائینها ، کره زمین را می دیدم که در نور آبی رنگ باشکوهی آرمیده است . دریاها و قاره ها را دیدم . در زیر پای من سیلان و کمی دورتر شبه قاره هند در برابرم قرار داشت . در سمت چپ ، سرزمینی پهناور قرار داشت ، صحرای سرخ مایل به زرد عربستان . هیمالیای پوشیده از برف را نیز توانستم ببینم . می دانستم که در نقطه رفتن از زمین قرار گرفته ام ...

پس از آن به سمت جنوب چرخیدم ، چیزی جدید وارد دامنه دید من شد : یک سنگ سیاه و مدهش که از خانه ام بزرگتر بود .  این سنگ در فضا شناور بود و من هم شناور بودم . من سنگهای مشابه آن را در خلیج بنگال دیده بودم که در داخل آنها معابدی کنده شده بود . سنگ من هم چنین معبدی بود . من به آن سنگ نزدیک شدم ...

دیگر چیزی وجود نداشت که بخواهم و یا آرزو کنم . من به صورتی واقعی وجود داشتم . چیزی بودم که می بودم و زندگی کرده بودم ... چون به معبد نزدیک شدم یقین داشتم که در آن مردمی را خواهم دید که در حقیقت به آنها تعلق دارم و نیز یقین داشتم که در آنجا درخواهم یافت که قبل از من چه بوده است ، چرا به وجود آمده ام و جریان زندگی ام به کجاست ؟  یقین داشتم که به محض ورود به معبد سنگی پاسخ همه پرسشها را خواهم گرفت و خواهم دانست چرا هر چیزی چنین بودخ است ...

در حالی که به این مطالب می اندیشیدم اتفاقی افتاد : از پایین و از سمت اروپا تصویری به سمت بالا شناور شد . پزشک من دکتر اچ. و یا شبیه او بود . به هر حال دانستم که او کسی است که مرا معالجه می کرد . وقتی او در برابرم ایستاد افکاری خاموش میانمان رد و بدل شد . او مامور شده بود تا پیغامی را به من برساند و بگوید که : رفتن من مورد اعتراض واقع شده و حق ترک گفتن زمین را ندارم و باید بازگردم .

عمیقا نا امید شدم و دانستم که اجازه ورود به معبد و پیوستن به مردمی را ندارم که به آنها تعلق دارم ...

سه هفته بیماری من وقرار گرفتن دراین حالات طول کشید . زندگی و همه دنیا چون زندانی مرا می آزرد و بیش از حد پریشان خاطر بودم . نسبت به پزشک معالجم مقاومت شدیدی احساس می کردم چه او بود که مرا به این زندگی بازآورد . در عین حال نگران او بودم. در آن حالات ، او در قالب نخستین خویش بر من ظاهر شد و میدانستم که هرکس که به این قالب در آید بدان معناست که خواهد مرد . ناگهان این اندیشه هولناک به ذهنم راه یافت که دکتر اچ. باید به جای من بمیرد . حتی المقدور کوشیدم تا در این باره با او حرف بزنم ، اما او حرف مرا نفهمید ...

حقیقت انکه من آخرین بیمار او بودم . تاریخ را خوب به یاد می اورم . در 4 آوریل 1944 برای نخستین بار از اغاز بیماری ام به من اجازه داد بر لبه تختم بنشینم . و در همین روز دکتر اچ. در بستر افتاد و دیگر برنخاست . چیزی نگذشت که به علت ابتلا به عفونت خونی درگذشت ...

... در آن هفته های پس از بیماری زندگی ام آهنگ غریبی داشت . افسرده بودم و احساس بیچارگی می کردم . دلتنگ بودم ...

چنین می اندیشیدم که حالا باید به این دنیای کسالتبار بازگردم . آن حالات درونی چنان زیبا بود که در مقایسه با آن دنیا براستی مسخره می نمود . بیان زیبایی و شدت احساسات دوران آن حالت ناممکن است . و اینجا چقدر فرق داشت ... رنج می کشیدم .

همه چیز بی اندازه مادی وخشن و محدود می نمود . سزاسر زندان بود ...

/ 13 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mahmood

يعنی می شه يه وقتی تو اين دنيا انسان بتونه به زمان ومکان قلبه کنه.وبلاگ خوبی داری به من سر بزن.

پروانه

سلام.مطلب خيلی خوبی بود. من خيلی دوست دارم در مورد روح و مابعدالطبيعه اطلاعات کسب کنم. کتابهايی رامانند کتاب پرواز روح مطالعه کردم. اما کافی نيست. علاقه دارم در مورد چگونگی خروج روح از بدن، تحت کنترل خودمان بيشتر بدانم. البته گاهي در حالت خواب و بيداري كه هستم جدايي روح از جسمم را تا حدي حس ميكنم اما كنترلي ندارم. خوشحال ميشوم اگر در اين مورد راهنماييم كنيد يا كتابي را بهم معرفي كنيد. موفق باشيد.

ahmad

سلام.دوست عزيز مطالبت راخواندم برای من عالی بود

flora

پرواز پنهان مرا / هرگز نمی بينی عيان .......تقديم شد ...استاد سلام عرض می کنم ..اماده ام تا هر چه بر آن می افزاييد و يا کم می کنيد و يا تغيير می دهيد را با کمال ميل انجام دهم ... مطلب تان در باهر يونگ زيبا بود و مفيد ..... فلورا

ahmad

با سلامی دوباره .اقای صانعی مطلب جديدم را نوشته ام منتظر نظرات شماهستم

CARLOS

درود . قفس گونه بودن اين دنيا ، بازتاب شيوه بودن و استفاده کردن ما از این دنياست ! در حالی که هيچ قفسی وجود ندارد ! پايدار باشيد . بدرود

بابک

زندان است هنوز... زندان...

فرهاد

آقا مجيد گل و گلاب سلام:مطلب تامل انگيزی بود....««« من اينجا سرد سردم ای دل ای دل.....جدا از اهل دردم ای دل ای دل...... من رفتم به سوی روشنائی........دعا کن بر نگردم ای دل ای دل»»»» .

maryam

alame zibaie valla va ey kash dobare mitunestam bein alam bargadam!!!!!!!!!!!!!!!!!!