يادی از يک دوست


حدود سه ماه پيش (۱۸ فروردين ) يک شعر سپيد نوشته بودم از يکی از دوستان بسيار عزيز به نام محمد نخفروش ؛ و نوشته بودم که مدتهاست که گذاشته و رفته است . حالا ديگر نزديک به يکسال است که کسی از او خبری ندارد . چند سال پيش هم چند ماهی غيبش زده بود و خانواده اش بالاخره او را در يک زيارتگاه دورافتاده در نزديکی نيشابور يافته بودند ....
چنانکه پيش جنونم ؛ عقول حيرانند
من از فسردگی اين عقول ؛ حيرانم
شعری که امروز می خواهم بنويسم چند بیت از يکی از شعرهای اوست که من در خاطرم مانده است :

دشمن جان عقاب پرواز اوست
مسجن بلبل هم از آواز اوست

گر رهیدی او ز آوا یک زمان
بر پریدی لاجرم بر آسمان

ور نه آن زاغ سیاه زشت رو
پاک و آزاد است بس بی گفتگو

او به فکر زینت آراییش نیست
کس به فکر صید و آزاریش نیست

گر نشیند هم به بامی ز اظطرار
می ببارد بر سر او سنگ بار

ما همان زاغان زشتیم ای عمو
این سخن را غارغاری دان از او ...

/ 9 نظر / 8 بازدید
مرتضی

واقعا اشعار تاثير گذاری بود.

مرتضی

سلام مجيد خان بقول معروف هر که بامش بيش برفش بيشتر موفق و سربلند باشيد به اميد ديدار

بابک

سلام / زيبا بود مثل هميشه / شاد باشی

متفكر

از آتش همرنگی صد اخگر برگیر ، برهم تاب ، برهم پیچ : شلاقی کن ، و بزن بر تن ما . باشد که ز خاکستر ما ، در ما ، جنگل یکرنگی بدر آرد سر . / تا بعدهای خیلی بهتر

saeed

بی تو باشد جيش و عيش و باغ و راغ و نقل و عقل...هريکی رنج دماغ و کنده ای بر پای من

سلوک

عشق تو ز خاص و عام پنهان چه کنم// دردی که ز حد گذشت درمان چه کنم// خواهم که دلم به ديگری ميل کند// من خواهم و دل نخواهد چه کنم//

clotho

سلام !!!‌واقعا شعر جالبی بود !!!! و زشتی ... خدا کنه که هيچ وقت سيرتمون زشت نباشه !!! منظورم همون ضرب المثل معروفه !!! ولی کی الان حيران نيست ؟!!! همه يه جورايی سرگشته اند !!!

مرید

شيرينی شکر به چشيدن حاصل آيد .نه به نوشتن و گفتن نام آن.