حکايتی از شيخ حسنعلی اصفهانی(نخودکی)

 

آقای حاج سید محمد دعائی نقل کردند که مدتی بین اصفهان و یزد مخامصه و ستیز بود و کسی بین این دوشهر رفت و آمد نمی کرد و من نیز مدتی بود که از پدرم که در یزد بود خبر نداشتم و نگران بودم . مشگل خود را خدمت حضرت شیخ عرض کردم . ایشان فرمودند : امروز عصر نزد شما می آیم و قلیانی می کشم . عصر که تشریف آوردند پشت میز کوچکی نشستند و چند دقیقه در خود فرو رفتند و سپس حبه قندی به من دادند و فرمودند : هم اکنون پدر شما با همشیره تان نشسته و چای می خوردند ، و می خواستند این حبه قند را به همشیره تان بدهند که از دستشان افتاد و من برداشتم ، و هردو سالم و خوب هستند . شکل حبه قند که چهارگوش بود ، کاملا مشابه به قندهای پدرم بود ، زیرا که ایشان عادت داشت قند را به صورت چهارگوش می شکست . <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چندی بعد که موفق به ملاقات پدرم شدم ، واقعه قند آن روز را برایش نقل کردم و ایشان نیز آن را تایید کرد و گفت ما آن روز نفهمیدیم که حبه قند وقتی از دست من افتاد چه شد که به کلی ناپدید شد .

به نقل از کتاب : نشان از بی نشانها

 

 

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mehdi

سلام مجيد عزيز گل باصفای ...(و قس علی هذا!) اين کافی نت هم چيز خوبی بوده ها!!اما اصل مطلب؛ می دونی چرا اين قدر نا راحتم؟! اولا اين که من هر وقت پيام های تو يا يقين رو می ديدم٬از خوشحالی بال در می آوردم و حالا بايد هر چند وقت يه بار (اونم پولکی) بيام و ببينم٬ واز طرف ديگه ما اون جا واسه خودمون انجمنی داشتیم و خدم و حشمی!!اما يه مطلب خوشحال کننده؛ به احتمال زياد از يکی دو هفته ی آينده٬ ميرم و جام جمی ميشم!!در صفحه ی انتظار روزنامه ی جام جم احتمالا در خدمتتون خواهم بود٬ به محض حدوث اين حادثه به شما اطلاع ميدم! حتما برام پيام بذار٬ راستی کسی رو نمی شناسی که توی علامه درس بخونه؟!! خداحافظ تا بعد...

mehdi

در ضمن مطلبت خيلی جالب بود اون غضنفری هم که گفته تعجب می کنم از شما٬ بايد به حال اسمش تاسف خورد٬«شمس» !!

فرهاد

آقا مجيد گرامی سلام...پس اختلافی که بين اصفهانيها و يزديها وجود داره،ريشه در تاريخ داشته...ممنون که ماخذ اين مطلب عبرت انگيز را نوشتيد.

الهه

سلام...مطلب جالبی بود...به دوست عزيز هم بايد گفت اينها داستان خيالی نيستن بلکه واقعيت هستن....پاينده باشی

mahmood

اگر روزی مفهوم زمان ومکان از بين بره....

مرید

مجيد. از مردان حق مردانگی بازگو تا شوقی حاصل آید... نه از رمالان و ساحران نخودک قصه قند دزدی ايشان.

مجید صانعی

با اينکه معمولا در مورد پيغامهای گذاشته شده اظهار نظر نمی کنم ؛ پيام مريد عزيز مرا به ياد بيتی از مولانا انداخت : « گفتم جادوگری ؟ سست بخنديد و گفت : / سحر اثر کی کند ذکر خدا می رود » ... صد البته که اينگونه اعمال به تنهايی نشان واصل بودن و حتی در راه بودن هم نيست . اما مقام شيخ حسنعلی اصفهانی نه در اينگونه کرامات ؛ که در وارستگی و دستگيری ايشان از خلق است و برای قضاوت خداوند کافی است و بندگان در مقامی نيستند که به اين راحتی ديگری را رمال و ... خوانند . به قول سلطان ولد : « معجز اکبر ؛ سخن اولياست / زيرا در کراماتها / سحر و جادوی و سيميا گنجد ... / همچنين ( خواندن )ضماير که کرامات اولياست / رمالان و کاهنان نيز می گويند / اما در سخن ايشان / هيچ از اينها نمی گنجد ... » . اين دوست عزيز چقدر با ايشان و سخن ايشان آشناست ؟

يه موجود

سلام دوست عزيز از وبلاگ قشنگ و پر محتوا ت ممنون همين قدر بگم که من اصلا حال و حوصله خوندن وبلاگ ها رو ندارم ولی وبلاگ شما از معدود وبلاگهايی بود که تا اخر دنبالش کردم و مطالبش رو خوندم اميدوارم در راهی که ميری موفق و لاستوار باشی . در ضمن خوشحال ميشم لينک وبلاگ اوشو رو که در موضوع عرفان هستبه لينکها اضافه کنی . قربانت يه موجود

yp

سلام. خواستم عيد رو تبريک بگم و از خدا بخوام که ما رو هم با بندگان صالحش محشور کنه. موفق باشی.

متفكر

اينك به زير ريزش رگبار سرخگونه خنجر ، دست مرا بگير تا از پل نگاه صادقانه مردم به آفتاب سفر كنيم ..... / تا بعدهاي خيلي بهتر