برگ سبزی است ...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 در اين زندان پرمحنت چه اميدی به فردايی

در اين بازار پرغوغا چه ايمانی چه سودايی

 

شب و روزم به سرآمد در اين عالم چو بيکاران

نکشتم  دانه ای  و  بر نيامد گل  ز صحرايی

 

همه کارم  ز خودکامی به  بدنامی کشید آخر

کجا ازخود گریزم  ،  چون گزیرم نیست از مایی

 

مرا  گفتی دلا  روزی  شب  محنت به سر آید

چه شبها  تا  سحر  بیدار ماندم  تا  تو باز آیی

 

چنان  زنجیر بگسستم  زپا زین  محبس خاکی

که  مجنونان    ز من  آموختند   آیین  شیدایی

 

مجو  ديگر تو  نام نيک  از من  در خراب آباد

که گشتم شهره در رندی و بدنامی و رسوایی

 

اگررندی چورندان باش وگرخامی شبت خوش باد

همان  به   خفته تر  باشی و بر بالین   بیاسایی

 

چه خوش گفت آن قلندر با من درويش هرجايی

حرامت باد  در کوی مغان  خواب  و  تن آسایی

-------------------------------------------------------------------------------------

* اين مصرع از حافظ است .

/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيد حميد حسيني

با سلام و عرض ارادت. پيشنهاد بسيار خوبی است. بخشی را برای سايت پيش‌بينی کرده‌ايم با عنوان دريچه آفتاب که بنا داريم در آن بخش امکان دستيابی به آیات قرآن و احاديث را بر اساس جستجوی موضوعی ايجاد کنيم. بخش ديگری نيز به خواست خداوند متعال در سايت قرار خواهد گرفت با عنوان کتاب‌خانه الکترونیکی منابع اسلامی که در آن، امکان جستجوی لفظی کلیه منابع پیش‌بینی می‌شود. باز هم ما را از نظرات ارزشمندتان بهره‌مند فرمایید.

آشنا

سلام...دعائي زاد راهم كن در اين صحراي تنهائي...در پناه حق

احسان

فکر من دیگر برواز نمی کند بلکه سقوط میکند دیگر برنده نیست سنگی است که فرو می افتد

ali

سلام...خسته نباشید... تا هست چنین است ... انتظار یعنی دیدار هر لحظه لحظه در خانه دل... پایان انتظار آغازی برای دیداری تازه و آماده شدن برای انتظار دیگر...موفق باشید.

احسان

گرم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل گل از خارم بر آوردی وخار از پا و پا از گل الکی نيست ميگن سعدی شيرين سخن!

mahdi

روزها رفتند ، ماه ها آمدند ، يك سال ديگر عمرها گذشتند......... پيرها مردند ، نوزادان متولد شدند...... خانه هاي كاهگلي خراب شدند ، آسمان خراش ها آباد...... عشق ها بي مهر شدند،عاشقان كم لطف و معشوقه ها بي زهد..... شهيدان گمنام شدندو گمنامان مشهور شهيد..!!!! دين نابود شد و تهاجم زايده...و در ميان همين مردم بالغ شد.... و من....من در اين ميان مانده ام..... بين خوب ها و بد ها ... سختي و وسوسه ... عشق و نفرت ... كفر و ايمان... و شاید صدای خدا بود که میگفت: هی ... شفايت مي دهم از اين رو كه آسيب مي رسانم.... و دوستت دارم از اين رو كه مكافاتت ميدهم...

سحر

سلام آقای صانعی.خيلی زيبا نوشتيد.و ممنونم از محبت شما. در مورد نوشته ام من دوست دارم نثر بنويسم اگر شما که استاد من هستيد کمکم کنيد بر من منت گذاشتيد منتظر راهنمايی شما هستم.شاد باشيد.

ahmadi

سلام.خيلی زيبا نوشته ايد.خيلی ممنون ميشوم اگر سری هم به ما بزنيد شايد مطالب ان با مذاق شما سازگار باشد

mohsen

شعر زيبايی نوشتی .... موفق و سربلند باشی

بابک

چو از دل بر آيد همی بر دل نشيند / بسيار زيبا بود