شعری از يک دوست

دوست بسيار عزيز، دكتر سامان سپهر ، لطف كرده و سری به اينجا زده اند . به همين بهانه امروز يكی از شعرهای اين دوست گرامی را با هم می خوانيم :<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

كاش می خواندی توازچشمان من

قصه  دلبستگی های مرا

كاش می ديدی درون پيكرم

رنج و درد و خستگی های مرا

 

كاش دستان نوازش پرورت

همدم دستان سردم می شدند

واژه های گرم و آهنگين تو

مرهمی بر كهنه دردم می شدند

 

روزگاری بودی و تنها نبود

اين دل افسرده و بيمار من

تا تورفتی خون شد ودرخود شكست

كاش می ماندی  رفيق و يار من

 

جام چشمانم دگر پرآب نيست

هرچه بود اشكی شد و غلطيد و رفت

با كه گويم درد و دلتنگی خويش

هركه آمد حال زارم ديد و رفت

 

لحظه هايم بوی ماتم می دهد

بی تو مطرود و غريب و خسته ام

زنده ام با خاطرات مرده ام

در به روی هركه جز تو بسته ام

 

روكن ای ماه درخشانم به من

شام تاريك مرا مهتاب باش

لحظه ای را در كنارم بگذران

عاشقی آشفته و بی تاب باش

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
clotho

سلام !!!! شعر خيلی زيبايی بود !!!! هم خودتون و هم دوستتون پيروز باشيد !!!!

flora

سلام عرض شد ... از شما متشکرم ... اگر روزی اين فرياد های قلبم جايی منتشر شوند ... در آن صورت بسيار ي از ضعف هايش را با کمک شما از دست خواهند داد... اگر لطف کنيد به جای «زين پس دگر » پيشنهادی بدهيد ممنون می شم ... خودم هم سعی خواهم کرد ... شعر آقای دکتر واقعا شعر زيبايی است ... هم لطيف و از دل بر خاسته ...و هم بی عيب ... من لذت زيادی بردم ... ممنون که ما را با اشعار اين شاعر گرانقدر آشنا می کنيد ... به ياد من باشيد و به من کمک کنيد ...چشم ديگر به شما استاد نخواهم گفت ... ولی درباره شما به عنوان يک استاد فکر خواهم کرد ... فلورا

sepehr

سلام جايه با حاليه

سحر

سلام آقای صانعی .روكن ای ماه درخشانم به من شام تاريك مرا مهتاب باش . واقعا زیبا بود . البته دست شما هم درد نکنه بابت ذکر این شعر در وبلاگتون . موفق و شاد باشید .

آشنا

سلام سلام...زيبا بود،كان الله و لم يكن معه شيء...در پناه حق

سامان سپهر

من معمولا هر چند روز یکبار به وبلاگ مجید عزیز مراجعه می کنم و شعرهای ایشان را در خاطرم می سپارم. ولی این بار که وارد آن شدم خیلی تعجب کردم ودر آن هنگام تنها چیزی که در خاطرم نقش بست مصراع زیراز یکی از سروده های مجید صانعی عزیز بود.................."من کجا شعر کجا قصه بیهوده مخوان"..................لیکن وقتی محبت دوستان از آنچه لایقش هستی بیشتر است جز شرمندگی چه می توان کرد ؟ به هر حال تنها چیزی که با تمام وجودم می توانم بگویم این است که اگرامروزچشمهای من رنگ هنررا (به سختی ...) می توانند ببینند بی شک به خاطروجود مجید عزیز بوده است ...........ازتمام عزیزانم که در صفحه پیامهای دیگران این حقیرواین چند واژه ناقابل را مورد محبت بی دریغ خویش قرار می دهند سپاسگزارم............سرسبزترین آرزوهایم تقدیم شما باد........

hamed

شعر زيبايی بود. لذت بردم.

ali

سلام.مسلم آنكه گوهر را از آب بايد گرفت و عاشق را بايستي در كوي عشق زيارت نمود .اگر عاشق نيستيم و ليكن هميشه چشم به راه عاشقانيم .

سيد حميد حسيني

با سلام. از اين شعر زيبا و مطالب وزين شما بسيار لذت می‌برم و برايتان آرزوی توفيق می‌کنم.

مهدی

برای مجید صانعی با همه ی الطافش یاد داشت نوشتن خیلی سخت است!!فقط همین؛ ما درس سحر در ره میخانه نهادیم//محصول دعا در ره جانانه نهادیم++در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش//این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم....(در ضمن؛به وبلاگم بیا هر شب٬دلم تنگ است...)