برگ سبزی است ...

 

از اسب  زمانه    بر  زمين   افتاديم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چون  ورد   به  زير هر نگين  افتاديم

ما   از شجر  طوبی    بس   بالاييم

كز  دوری  اصل  خود  حزين  افتاديم

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر ( دلتنگی های يک زن )

سلام برادر خوبم .... پر معنا و زيبا ... قلمتان مستدام ... دلتان همواره خدايی و روزگار به کامتان ... موفق باشيد ....

toloo

سلام .. خيلی زيبا بود. موفق باشيد

محبت و زيبايي

سلام دوستم! چند بار شعر شما را خواندم... خيلي زيباست و پرمعنا... با اجازه آن را يادداشت کردم براي دوستان ديگرم بخوانم... دلتان نوراني باد!

یقین

سلام آقا مجید: از پای فتاده سرنگون بايد رفت...

بي دل

سلام مجيد عزيز...تهي بود و نسيمي/ سياهي بود و ستاره اي/هستي بود و زمزمه اي/ لب بود و نيايشي/نماز و محرابي.

شيفته / ستاره سحر

سلام دوست من...واقعا تفكر بر انگيز بود....هركسي كو باز ماند از اصل خويش/ باز جويد روزگار وصل خويش.

سيد حميد حسيني

با سلام و تشکر فراوان. مهم دل شماست که بحمد الله بسيار به آن حريم نزديک است. اميدوارم به زودی توفيق زيارت قبله‌ی دل‌ها نيز نصيبتان گردد.

yosof

سلام جناب اقای صالحی واقعا بارک الله احسنت مطالبتو خوندم بسيار عالی بود حيف که زودتر با اينجا آشنا نشدم خوشحال ميشم افتخار دوستی با شما رو داشته باشم خدا يارت باشه

رضا

سلام/ مجید جان اوضاع زیاد آنطوری نیست که از نوشته هام برمیاد ولی خوب جالب هم نیست/ ما نیز...