از مثنوی شريف

با سلام خدمت دوستان عزيز . براستی که مولانا با زبانی بغايت فصيح و در عين حال صميمی ؛ در مثنوی معنوی از خود شناسی سخن رانده است و گرچه به قول خود مولانا : « شرح بيداری دل ای معنوی / درنگنجد در هزاران مثنوی » اما اين اثر ارزشمند او ؛‌ که از جهات بسياری حائز اهميت است ؛ بسياری از پيچيدگی های انسان و جهان را برای ما شرح می دهد . بعد از اين ؛ بيشتر از اين اثر جاودانی بهره خواهيم برد .

 

« حكمت ويران شدن تن به مرگ »<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

انبيا را، تنگ آمد اين جهان

چون شهان رفتند اندر لامكان

 

گر نبودی تنگ ، اين افغان ز چيست ؟

چون دوتا شد ، هركه در وی بيش زيست

 

در زمان خواب ، چون آزاد شد

زآن مكان بنگر كه جان چون شاد شد

 

ظالم از ظلم طبيعت ، باز رست

مرد زندانی ز فكر حبس جست

 

تا برون نايی ، بنگشايد دلت

پس چه سود آمد فراخی منزلت

 

چون كه كفش تنگ پوشی ای غوی

در بيابان فراخی می روی

 

آن فراخی بيابان تنگ گشت

بر تو زندان آمد آن صحرا و دشت

 

هركه ديد او مر تو را از دور ، گفت

كو در آن صحرا چو لاله تر شكفت

 

او نداند كه تو همچون ظالمان

از برون در گلشنی، جان در فغان

 

خواب تو آن كفش بيرون كردنست

كه زمانی جانت آزاد از تنست

 

/ 13 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

با سلام آقای صانعی . مولانا شعر های زيبا و عميقی دارد که درک و فهم آن نياز به تفکر و تامل زياد دارد . لذا اگر شما تفسيری ساده هم در کنارش بگذاريد زيباتر می شود . شاد باشيد .

هموطن

ای هموطن بيا دریابيم پرستوهای دربند را ، پيام شما انزجار از رفتار مدعيان آزادی است.

پنبه زن

از ميزبان گرامي و كليه خوانندگان گرامي دعوت ميكنم كه به وبلاگ من بيايند و آخرين مقاله را بخوانند.

آشنا

سلام...خدا كنه موقع بيرون كردن كفش سبكبار باشيم و رقصان و پاي كوبان در محضر يار حاضر بشيم،انشاء الله،در پناه خدا

rezvan

سلام . اشعار مولانا فوق العاده هستند . من كه با خوندنشون واقعا لذت مي برم . شاد باشيد و پاينده ... .

clotho

سلام !!!! و باز هم ... راستی اين شعر به همون آيه ۱۲ سوره طه بر می گرده ديگه ؟!!!! فوق العاده است !!!! با خوندن اين شعرا يه جنبشی در بطن آدم به وجود مياد !!

بابک

يعنی قرار نيست خودت چيزی بنويسی ؟

مهدی

سلام مجید عزیز!چند تا حرف دارم اولی در باره ی علت حذف اون شعر؛ حقیقتا ترسیدم! چرا که تماس گرفتند گفتند یا برش دار یا برت میداریم...همیناما سخن دوم درباره ی مطلب قشنگ تو و شعر زیبای حضرت مولانا است !مجیدعزیز من کاملا قبول دارم اما این قبول نداشتن خیام برایم جالب تر است؛چون عمر به سر رسد چه بغداد و چه بلخ//بیمانه چو بر شود چه شیرین و چه تلخ////خوش باش که بعد از من وتو ماه بسی //از سلخ به غره آید از غره به سلخ!!یا این رباعی دیگر؛چون نیست مقام ما در این دهر مقیم//بس بی می و معشوق خطاییست عظیم////تاکی ز قدیم و محدث امید و بیم//چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم!! خیام می خواهد بگوید من چه کنم که جهان حادث است یا قدیم!مانند شمس که می گوید؛ترا چه کار که جهان حادث است یا قدیم.ترا چه که باری تعالی چون است!آن قدر که در تو هست بشناس.---به هر حال از میل و بیامت ممنونم٬به وبلاگم بیا هر شب ٬دلم تنگ است!!

یقین

هين ز بدنامان نبايد ننگ داشت...هوش بر اسرارشان بايد گذاشت///هرکه او يکبار خود بدنام شد...خود نبايد نام جست و خام شد---