برگ سبزی است...


چند شعر سپيد

*
چشمانم را می بندم
در جنگل باران می بارد
چشمانم را باز می کنم
هرم آتش صورتم را می سوزاند

*
جهان چون گورستانی بزرگ است
انسان در خاک می رود
و آرزوهايش
بر باد

*
صورتم را بر خاک می گذارم
و در خاک نفس می کشم
و بر مزارم
اشک می ريزم

*
به گلهای قالی خيره می شوم
و بوی دشت همه جا را پر می کند
در آينه خيره می شوم
و غرق می شوم
در بوی خاک

*
عاقبت يک روز
مرگ از راه خواهد رسيد
و سکوت مرا
خواهد شکست

*
به آسمان نگاه می کنم
و با خود فکر می کنم
که ما هم مثل ابرها
از هم دور می شويم
و کم کم پراکنده می شويم

/ 2 نظر / 9 بازدید
باربد

سلام! عاليه يه سر هم به ما بزنيد. اگه يه لينکی يا لوگويی از شما بدم متقابلا اين کار رو ميکنيد