حکایت آن موذن زشت آواز
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٩   کلمات کلیدی:

داستانی از مثنوی با هم می خوانیم :

داستان موذنی بد صدا و مدعی  بد آوایی که کافران را به اسلام می خواند ....

یک موذن داشت  بس آواز بد  /  در میان  کافرستان  بانگ زد

 چند گفتندش  ، مگو بانگ نماز  /  که شود جنگ و  عداوتها دراز

 او ستیزه کرد و پس بی احتراز  /  گفت در کافرستان  بانگ  نماز

 مولانا چنین ادامه می دهد که هنگامی که این موذن زشت آواز به نصیحت دوستان گوش نکرد و کار خویش به پیش برد ، کافری پرسان پرسان ، با حلوا و هدیه سراغ او آمد :

 شمع و حلوا با چنان جامه لطیف  /  هدیه آورد و  بیامد  چون  الیف

 پرس پرسان کین موذن گو کجاست  /  که صلا و بانگ او راحت فزاست

 و هنگامی که از او می پرسند که کجای آواز این موذن بد آوا راحت فزاست؟ چنین پاسخ می دهد که:

 دختری دارم لطیف و بس سنی  /  آرزو می بود   او را   مومنی

 هیچ این سودا نمی رفت از سرش  /  پندها   می داد    چندین   کافرش

 در دل  او   مهر ایمان  رسته  بود  /  همچو مجمر بود این غم ، من چو عود

 هیچ چاره می ندانستم  در آن  /  تا فرو خواند این موذن آن اذان

 گفت دختر چیست این مکروه بانگ ؟  /  که به گوشم آمد این دو چار  دانگ؟

 من همه عمر اینچنین آواز زشت  /  هیچ نشنیدم در این دیر و کنشت

 خواهرش گفتش که این بانگ اذان  /  هست  اعلام  و  شعار  مومنان !

 .... دختر باور نمی کند و از دیگران هم پرس و جو می کند که این آواز زشت چیست و چنین می شنود که این آواز مسلمانی است ....

 چون یقین گشتش رخ او زرد شد  /  از  مسلمانی  دل  او  سرد  شد

 و مرد کافر  شادی کنان می گوید  که با این اذانی که تو دادی من از این پس با خیال راحت خواهم خفت ....

 حالا حکایت ماست !