شعر سپيد
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱۸   کلمات کلیدی:
امروز شعری می نويسم از يکی دوستان عزيزم؛ محمد نخفروش؛ که ماههاست گذاشته و رفته است...
او اين شعر را برای يکی از دوستانش نوشته بود و من برای شما می نويسم.به قول مولانا:
در هرسخن؛ازجان شماهست جوابی
هرچند دهان را به جوابی نگشاييد


پرنده ای زيبا و خسته
بی باک و مغرور
پری بی خيال آرزوهای دور
دلخسته از اين حادثه
در آب افتاده است

پرنده آسمانی در آب افتاده
خار و خس به بالهايش گير کرده
او خسته در آب پر و بال می زند
گاه در آب فرو می رود و گاه بيرون می آيد
پرنده اگر در آب بماند می ميرد...

اما شايد تکه سنگی؛صخره ای؛درختی
او را از آب نجات دهد
اما اگر درختی نباشد؛صخره ای؛تکه سنگی؟
آيا پری آرزوهای دور خواهد مرد؟

هرگز!
به او مهلت خواهد داد تا خود را نجات دهد
آنوقت اگر نتوانست
در آخرين لحظه
با دستهای مهربانش او را از آب خواهد گرفت
و در آغوش گرمش
که از آغوش هزار خورشيد گرمتر است
گرم خواهد شد
و سپس پروازی باشکوه
به سوی زيباييها...

پرنده زيبای من
زين پس برای دلخوشی ام
تو را پرنده زيبای من می خوانم
من انديشه خرس ها و تمساح ها را از تو بری می دانم
که شکارشان شوی
اما در آن روز که بی گمان
پرواز خواهی کرد
می ترسم غم روزهای بی پرواز
به تو گران آيد
در انديشه صخره و درخت نباش
خود را به مردن بزن
تا آن دست مهربان بر تو رافت آرد
و از آب بگيردت
و در آغوش گرمش
که از آغوش هزار خورشيد گرمتر است
گرم شوی
و پس از هر پرواز باز به آغوش گرم او بازگردی

خود را به مردن بزن
وقت تنگ است
خود را به مردن بزن
دير است
پرنده زيبای من