دو حکايت از شيخ ابوسعيد ابوالخير
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٦   کلمات کلیدی:

 

آورده اند که شیخ روزی در نیشابور با جمعی بسیار به کویی می رفتند ، زنی پاره ای خاکستر از بام می انداخت ، بعضی از آن بر جامه شیخ افتاد ، شیخ از آن متاثر نگشت . جمع در اظطراب آمدند و خواستند که حرکتی کنند با صاحبخانه . شیخ ما گفت آرام گیرید! کسی که مستوجب آتش بود با او به خاکستر قناعت کنند ، بسیار شکر واجب آید . جمله جمع را وقت خوش گشت و هیچ آزاری به کسی نرسانیدند وبسیار بگریستند .

*

خواجه حسن مودب گوید که آوازه شیخ در نیشابور منتشر شد که پیر صوفیان آمده است و مجلس می گوید ،  و من صوفیان را خوار نگریستمی ، گفتم صوفی علم نداند چگونه مجلس گوید ؟ روزی بر سبیل امتحان به مجلس شیخ شدم و پیش تخت او بنشستم ، جامه ها ی فاخر پوشیده و دستار طبری در سر بسته با دلی پرانکار و داوری .

شیخ مجلس می گفت ، چون مجلس به آخر آورد ، از جهت درویشی جامه ای خواست ، مرا در دل آمد که دستار خویش بدهم ، باز گفتم با دل خویش که مرا این دستار از آمل هدیه آورده اند و ده دینار نیشابوری قیمت این است ، ندهم .

دیگر بار شیخ حدیث دستار کرد ، باز مرا در دل افتاد که دستار بدهم ، باز اندیشه را رد کردم و همان اندیشه اول در دلم آمد ....

 پیری درپهلوی من نشسته بود ، سوال کرد ای شیخ : حق سبحانه و تعالی با بنده سخن گوید ؟ شیخ گفت : از بهر دستار طبری دوبار بیش نگوید .

حسن مودب گفت : چون من آن سخن شنودم ، لرزه بر من افتاد ، برخاستم و فرا پیش شیخ شدم و دستار و جامه جمله بدان درویش دادم ....

... و او خادم شیخ ما بوده است و باقی عمر در خدمت شیخ بیستاد و خاکش به میهنه است .