از کارل گوستاو يونگ
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٠   کلمات کلیدی:

کارل گوستاو یونگ ، بزرگترین روانپزشک و روانکاو و نامی ترین روانشناس قرن لقب گرفته است . یونگ پدر روانشناسی نوین است . آنی یلایافه ازهمکاران یونگ در مورد او چنین نوشته است : « ... روان برایش واقعیتی ژرف بود . او نخست خود را یک پزشک یعنی روانپزشک می دانست . او معتقد بود بینش مذهبی بیمار در مداوای بیماری نقشی قاطعی دارد . در زمان حیاتش به اوتنها به عنوان یک روانپزشک نگاه می کردند ، و تنها پس از مرگ او بود که علمای الهیات به تعداد روزافزونی گفتند : بدون شک یونگ یکی از چهره های برجسته در تاریخ مذهبی قرن ما بود .»

یونگ در سال 1952 به کشیش جوانی نوشته بود : بدانگونه که سیارات بدورخورشید می چرخند ، تمام افکار من گرد پروردگار می گردد و به نحوی مقاومت ناپذیر مجذوب او می شوم ...

بدون هیچ توضیحی ، یکی از خاطرات او را از کتاب خاطراتش با هم می خوانیم :

 

در سال 1944 پایم شکست و به دنبال آن دچار حمله قلبی نیز شدم . با مرگ دست به گریبان بودم . مرتب به من اکسیژن می دادند و کافور تزریق می کردند. به هر تقدیر غریب ترین چیزها بر من رفت :

... به نظرم رسید که در فضا هستم . در آن پائینها ، کره زمین را می دیدم که در نور آبی رنگ باشکوهی آرمیده است . دریاها و قاره ها را دیدم . در زیر پای من سیلان و کمی دورتر شبه قاره هند در برابرم قرار داشت . در سمت چپ ، سرزمینی پهناور قرار داشت ، صحرای سرخ مایل به زرد عربستان . هیمالیای پوشیده از برف را نیز توانستم ببینم . می دانستم که در نقطه رفتن از زمین قرار گرفته ام ...

پس از آن به سمت جنوب چرخیدم ، چیزی جدید وارد دامنه دید من شد : یک سنگ سیاه و مدهش که از خانه ام بزرگتر بود .  این سنگ در فضا شناور بود و من هم شناور بودم . من سنگهای مشابه آن را در خلیج بنگال دیده بودم که در داخل آنها معابدی کنده شده بود . سنگ من هم چنین معبدی بود . من به آن سنگ نزدیک شدم ...

دیگر چیزی وجود نداشت که بخواهم و یا آرزو کنم . من به صورتی واقعی وجود داشتم . چیزی بودم که می بودم و زندگی کرده بودم ... چون به معبد نزدیک شدم یقین داشتم که در آن مردمی را خواهم دید که در حقیقت به آنها تعلق دارم و نیز یقین داشتم که در آنجا درخواهم یافت که قبل از من چه بوده است ، چرا به وجود آمده ام و جریان زندگی ام به کجاست ؟  یقین داشتم که به محض ورود به معبد سنگی پاسخ همه پرسشها را خواهم گرفت و خواهم دانست چرا هر چیزی چنین بودخ است ...

در حالی که به این مطالب می اندیشیدم اتفاقی افتاد : از پایین و از سمت اروپا تصویری به سمت بالا شناور شد . پزشک من دکتر اچ. و یا شبیه او بود . به هر حال دانستم که او کسی است که مرا معالجه می کرد . وقتی او در برابرم ایستاد افکاری خاموش میانمان رد و بدل شد . او مامور شده بود تا پیغامی را به من برساند و بگوید که : رفتن من مورد اعتراض واقع شده و حق ترک گفتن زمین را ندارم و باید بازگردم .

عمیقا نا امید شدم و دانستم که اجازه ورود به معبد و پیوستن به مردمی را ندارم که به آنها تعلق دارم ...

سه هفته بیماری من وقرار گرفتن دراین حالات طول کشید . زندگی و همه دنیا چون زندانی مرا می آزرد و بیش از حد پریشان خاطر بودم . نسبت به پزشک معالجم مقاومت شدیدی احساس می کردم چه او بود که مرا به این زندگی بازآورد . در عین حال نگران او بودم. در آن حالات ، او در قالب نخستین خویش بر من ظاهر شد و میدانستم که هرکس که به این قالب در آید بدان معناست که خواهد مرد . ناگهان این اندیشه هولناک به ذهنم راه یافت که دکتر اچ. باید به جای من بمیرد . حتی المقدور کوشیدم تا در این باره با او حرف بزنم ، اما او حرف مرا نفهمید ...

حقیقت انکه من آخرین بیمار او بودم . تاریخ را خوب به یاد می اورم . در 4 آوریل 1944 برای نخستین بار از اغاز بیماری ام به من اجازه داد بر لبه تختم بنشینم . و در همین روز دکتر اچ. در بستر افتاد و دیگر برنخاست . چیزی نگذشت که به علت ابتلا به عفونت خونی درگذشت ...

... در آن هفته های پس از بیماری زندگی ام آهنگ غریبی داشت . افسرده بودم و احساس بیچارگی می کردم . دلتنگ بودم ...

چنین می اندیشیدم که حالا باید به این دنیای کسالتبار بازگردم . آن حالات درونی چنان زیبا بود که در مقایسه با آن دنیا براستی مسخره می نمود . بیان زیبایی و شدت احساسات دوران آن حالت ناممکن است . و اینجا چقدر فرق داشت ... رنج می کشیدم .

همه چیز بی اندازه مادی وخشن و محدود می نمود . سزاسر زندان بود ...