غزلی از مولانا
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٥   کلمات کلیدی:

چه دانستم که اين سودا مرا زينسان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد؛ دو چشمم را کند جيحون
چه دانستم که سيلابی مرا ناگاه بربايد
چو کشتی ام دراندازد ميان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروريزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر؛ خورد آن آب دريا را
چنان دريای بی پايان؛ شود بی آب چون هامون
شکافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان؛به دست قهرچون قارون
چو اين تبديلها آمد نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد؟که چون غرق است در بيچون
چه دانمهای بسيار است؛ليکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی ؛ در آن دريا کفی افيون