شعری از يک دوست
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٤   کلمات کلیدی:

دوست بسيار عزيز، دكتر سامان سپهر ، لطف كرده و سری به اينجا زده اند . به همين بهانه امروز يكی از شعرهای اين دوست گرامی را با هم می خوانيم :

 

كاش می خواندی توازچشمان من

قصه  دلبستگی های مرا

كاش می ديدی درون پيكرم

رنج و درد و خستگی های مرا

 

كاش دستان نوازش پرورت

همدم دستان سردم می شدند

واژه های گرم و آهنگين تو

مرهمی بر كهنه دردم می شدند

 

روزگاری بودی و تنها نبود

اين دل افسرده و بيمار من

تا تورفتی خون شد ودرخود شكست

كاش می ماندی  رفيق و يار من

 

جام چشمانم دگر پرآب نيست

هرچه بود اشكی شد و غلطيد و رفت

با كه گويم درد و دلتنگی خويش

هركه آمد حال زارم ديد و رفت

 

لحظه هايم بوی ماتم می دهد

بی تو مطرود و غريب و خسته ام

زنده ام با خاطرات مرده ام

در به روی هركه جز تو بسته ام

 

روكن ای ماه درخشانم به من

شام تاريك مرا مهتاب باش

لحظه ای را در كنارم بگذران

عاشقی آشفته و بی تاب باش