غزلی از مولانا
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٧   کلمات کلیدی:

ای دل چه انديشيده ای در عذر آن تقصيرها

زآن سوی او چندان وفا ، زين سوی تو چندين جفا

 

زآن سوی او چندان كرم ، زين سو خلاف و بيش و كم

زآن سوی او چندان نعم ، زين سوی تو چندين خطا

 

زين سوی تو چندين حسد ، چندين خيال و ظن بد

زآن سوی اوچندان كشش ، چندان چشش ، چندان عطا

 

چندين چشش از بهر چه ؟ تا جان تلخت خوش شود

چندين كشش از بهر چه ؟ تا دررسی در اولياء

 

اين سو كشان سوی خوشان وآن سو كشان با ناخوشان

يا بگذرد يا بشكند ،  كشتی در اين گردابها

 

چندان دعا كن در نهان چندان بنال اندر شبان

كز گنبد هفت آسمان ، در گوش توآيد صدا

 

بانگ شعيب و ناله اش وآن اشك همچون ژاله اش

چون شد ز حد ، از آسمان آمد سحرگاهش ندا :

 

« گر مجرمی بخشيدمت وز جرم آمرزيدمت

فردوس خواهی دادمت ، خامش! رها كن اين دعا »

 

گفتا:« نه اين خواهم نه آن ، ديدار حق خواهم عيان

گر هفت بحر آتش شود ، من درروم بهر لقا »

 

چون هركسی در خورد خود ياری گزيدازنيک و بد       

  ما را دريغ آيد که خود فانی کنيم از بهر « لا »