برگ سبزی است...
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٧   کلمات کلیدی:

با سلام به همه عزيزان . يکی از دوستان در مورد شعرهايی که تحت عنوان « برگ سبزی است... » می باشد ؛ سوال کرده بود که بايد عرض کنم ؛ اين شعرها از نوشته های اين حقير است :
برگ سبزی است تحفه درويش
چه کند بينوا ؛ ندارد بيش
به هر حال از لطف این دوست عزیز و سایر عزیزان تشکر می کنم .
و اما برگ سبز امروز :

ای طبیبان ؛ جمله بیماریم ما
هی رفیقان جمله بی یاریم ما

همچو باران غرق دریا گشته ایم
ابر رحمت بین ؛ بر افلاکیم ما

ما کم از سیمرغ و عنقا نیستیم
همچو موسی در بیابانیم ما

ما چو یعقوبیم و بیخود از خودیم
ما چو منصوریم و بر داریم ما

« دوستی با مردم دانا نکوست »
ما چو مجنونیم و نادانیم ما

ما چو طراران ز خود ایمن نه ایم
ما نه طراریم ؛ عیاریم ما

جملگی مستیم و هشیاریم ما
گرچه در خوابیم ؛ بیداریم ما

نام ما بر آب بنوشت آن حکیم
گرچه از خاکیم بر بادیم ما

« محرم این هوش جز بیهوش نیست »
بر سر گنجینه چون ماریم ما

گنج را در گوشه ای ویران بجو
چون دل مخمور ؛ ویرانیم ما

نحویان را طاقت گرداب نیست
همچو ذره ؛ بر سر آبیم ما

« گفتگو آیین درویشی نبود »
رحمتی کن چون پشیمانیم ما