غزل
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٤   کلمات کلیدی:


چو رازها طلبی در میان مستان رو
که راز را سر سرمست بی حیا گوید

در اين روزها متاسفانه به دليل مشغله های عيد! فرصتی برای نوشتن پيدا نکردم و هنوز مطلب زیادی در مورد موضوع اين وبلاگ که خودشناسی و عرفان است ننوشته ام ؛گرچه حرف زيادی هم برای گفتن ندارم ولی سعی خواهم کرد بیشتر از قول کسانی که حرفهای زيادی برای گفتن دارند چيزهايی بنويسم . حرفهايی که بدون شک به کسانی که بايد برسد می رسد.
امروز يکی از شعرهايی را که تقريبا تازه نوشته ام ؛ برای دوستان می نويسم بخصوص برای دوست گرامی دکتر سامان... برگ سبزی است تحفه درويش...

من از آن نافه مشکين ختن می گويم
من از اين غربت و از ياد وطن می گويم

من از آن باغ معلا که برفت از يادت
من از اين چاه و از آن دلو و رسن می گویم

*دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
من از این مزبله و زاغ و زغن می گویم

*من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
من از آن جنت و آن دشت و دمن می گویم

من کجا شعر کجا؛ قصه بیهوده مخوان
او بفرمود که برگو ؛نه که من می گویم

*زان سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
ای عزیزان من ازآن سرو چمن می گویم

مرغ جان گرچه ز انکار خسان خاموش است
چون به تنگ آمده از حبس بدن می گویم

چون نیستان مرا دید به آتش زد و رفت
من از آن صوفی پشمینه به تن می گویم