يادی از يک دوست
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٢   کلمات کلیدی:

حدود سه ماه پيش (۱۸ فروردين ) يک شعر سپيد نوشته بودم از يکی از دوستان بسيار عزيز به نام محمد نخفروش ؛ و نوشته بودم که مدتهاست که گذاشته و رفته است . حالا ديگر نزديک به يکسال است که کسی از او خبری ندارد . چند سال پيش هم چند ماهی غيبش زده بود و خانواده اش بالاخره او را در يک زيارتگاه دورافتاده در نزديکی نيشابور يافته بودند ....
چنانکه پيش جنونم ؛ عقول حيرانند
من از فسردگی اين عقول ؛ حيرانم
شعری که امروز می خواهم بنويسم چند بیت از يکی از شعرهای اوست که من در خاطرم مانده است :

دشمن جان عقاب پرواز اوست
مسجن بلبل هم از آواز اوست

گر رهیدی او ز آوا یک زمان
بر پریدی لاجرم بر آسمان

ور نه آن زاغ سیاه زشت رو
پاک و آزاد است بس بی گفتگو

او به فکر زینت آراییش نیست
کس به فکر صید و آزاریش نیست

گر نشیند هم به بامی ز اظطرار
می ببارد بر سر او سنگ بار

ما همان زاغان زشتیم ای عمو
این سخن را غارغاری دان از او ...