از بيژن جلالی
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٤   کلمات کلیدی:

* خداوندا
دل مرا شکستی
ولی بر خرابه های آن
گلهای بی شماری رسته است

* خداوندا
وقی تو می روی
شب می شود
و قلب من پرپر می شود
و نااميد می شوم و حقير می شوم
چون خاکی می شوم
که بر آن نسیمی نمی وزد

* آنگاه که دستی
این کتاب را بگشاید
و دیده ای
بر این کلمات افتد
تو پیام خود را
در گوشی زمزمه کرده ای

*خداوندا بدر آی
زیرا سایه من
و سایه جهان
وحشت افزاست
و این سایه های تاریک را
بزدای

*بگذار تا پیش از مرگ
تو را نامیده باشم
و نام تو چون گلی
بر خاک این دل
رسته باشد