شعری از محمد زهری
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٤   کلمات کلیدی:

غروب بود
شکسته بال ترين مرغ
روی شاخه نشست
جدا ز قافله همرهان چابک بال

ز اوج ؛ فاصله اش
تا کرانه های محال

غريب بود
پرندگان مهاجر
گذشته از سر گلدسته های قله کوه
رسيده تا حرم چشمه های آب زلال

شکسته بال ترين مرغ
با دعای سفر
برای کوچ مهاجر
رسيده تا مقصود
اميد عافيت و خير عاقبت دارد

پرندگان مهاجر !
به يادتان گذرد
آن شکسته بال ترين مرغ
جدا ز قافله
از اوج مانده
خونين بال ؟

شکسته بال ترين مرغ
هميشه
با پر انديشه
پا به پای شماست...