از فيه ما فيه
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٩   کلمات کلیدی:

آنچه می خوانيم از کتاب « فيه مافيه » مشهورترين اثر منثور مولاناست :

* عارفی گفت : رفتم در گلخنی تا دلم بگشايد ؛ که گريزگاه بعضی اولياء بوده است . ديدم رئيس گلخن را شاگردی بود . ميان بسته بود ؛ کار می کرد . و اوش می گفت که اين بکن و آن بکن . او چست کار می کرد . گلخن تاب را خوش آمد از چستی او در فرمان برداری . گفت : آری ؛ همچنين چست باش . اگر تو پيوسته چالاک باشی و ادب نگاه داری ؛ مقام خود به تو دهم و تو را به جای خود نشانم .
مرا خنده گرفت و عقده من بگشاد . ديدم رئيسان اين عالم را همه بدين صفتند با چاکران خود .

*مرا خویی است که نخواهم که هیچ دلی از من آزرده شود . اینک جماعتی خود را در سماع بر من می زنند ؛ و بعضی یاران ؛ ایشان را منع می کنند . مرا آن خوش نمی آید . و صد بار گفته ام برای من کسی را چیزی مگویید . من به آن راضی ام .
آخر من تا این حد دلدارم که این یاران که به نزد من می آیند ؛ از بیم آنکه ملول نشوند ؛ شعری می گویم تا به آن مشغول شوند . و اگر نه ؛ من از کجا شعر از کجا !