برگ سبزی است...
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٩   کلمات کلیدی:

* قايقران پير
در حسرت دريا
به آن خيره شده است
و من به خورشيد خيره می شوم
در حسرت مرگ

*کسی صدای پای مردی که به دريا رفت را
نشنيد
و رد پايش
با خروش موج
محو شد

*خوشی هايم را به باد می سپارم
و ناخوشی هايم را به زمين
و خود روانه می شوم

*ما همچون دانه های برف
بر زمين می نشينيم
آب می شويم
و به سوی آسمان
باز می گرديم

*در شبهای سرد زمستان
گلهای آفتابگردان...

*صدای آدمها را می شنوم
ولی به سکوت شب گوش می کنم
افسوس
در هياهوی روز
گم خواهد شد