حکایتی از منصور حلاّج
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٧   کلمات کلیدی:

ابراهیم بن فاتک گوید : چون حسين بن منصور را آوردند تا به صليب کشند ؛ چشمش به چوبه دار و ميخها افتاد ؛‌چندان خنديد که اشک از چشمانش روان شد . آنگاه به مردم نگريست . شبلی را در ميان آنان ديد به او گفت : ابوبکر ؛ سجاده ات را با خود داری ؟ شبلی گفت : آری شيخ . حسين گفت : آن را برايم گسترده ساز . شبلی سجاده را گسترد و حسين بن منصور بر روی آن دو رکعت نماز خواند و من نزديک وی ايستاده بودم . و چون سلام نماز را گفت ؛ سخنان بسياری بر زبان راند که من همه آنها را به خاطر نسپردم ؛ ليکن آن مقدار را که به خاطر سپردم چنين است :
بارخدايا تو را سوگند می دهم که توان سپاسگذاری از اين نعمتی را که روزی من فرمودی ؛ بر من ارزانی داری ؛ آنچنانکه جلوه های جمال چهره خويش را بر من آشکار نمودی و از ديگران منع داشتی و نگريستن به اسرار پنهانت را برای من روا دانستی و برای ديگران حرام گردانيدی .
بارخدايا ؛ اينان بندگان تو اند که گرد آمده اند تا از روی تعصب نسبت به دين تو ؛ و نيز برای تقرب جستن به تو مرا به قتل رسانند ؛ آنان را ببخش و بيامرز . اگر آنچه را که بر آنان پنهان داشتی بر من نيز پنهان می داشتی ؛ هرگز به چنين بلايی گرفتار نمی آمدم . سپاس تو را ؛ بر آنچه می کنی و می خواهی .
آنگاه حسين زبان فروبست و خاموش به مناجات پرداخت . در اين هنگام ابوالحارث جلاد پيش آمد و سيليی بر صورت حسين زد به طوری که بينی او بشکست و خون بر روی و ريش او روان شد . شبلی نعره ای کشيد و جامه بر تن دريد و بر ابوالحسن واسطی و گروه بسياری از صوفيان سرشناسی که در آنجا حاضر بودند غشی افتاد و می رفت تا آشوبی بزرگ بر پا شود ...