....
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٩   کلمات کلیدی:

ذوالنون مصری گوید در سفری به بیابان بی آب و گیاهی رسیدم ، مانده و تشنه شدم . از دور باغ و عمارتی دیدم ، خود را به آن باغ رسانیدم . به تفحص شتافتم ، احدی را درآنجا نیافتم . آب خوردم ، طهارت کردم ، متعجب بودم . ناگاه به بام قصر نظر نمودم ، کنیزکی را با کمال صباحت دیدم که به من می نگریست . گفتم ای کنیزک : تو کیستی و این قصر از کیست ؟ گفت : ای ذوالنون ! چون تو را از دور دیدم گفتم مگر دیوانه ای زیرا که رفتارت به مجانین می نمود ! و چون آمدی و طهارت کردی گفتم مگر عالمی ! چون استغفار کردی گفتم عارفی ! و حال می بینم هیچکدام نیستی ! از آنکه دیوانه طهارت را نشاید ، عالم به نامحرم نظر ننماید ، و عارف به جز حق در نظرش چیزی نیاید !

به نقل از کتاب زبده الاسرار