ذکری از حاج شیخ جعفر مجتهدی
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٦   کلمات کلیدی: عرفان

 

امروز 6 بهمن سالگرد رحلت عارف واصل جناب شیخ جعفر مجتهدی است . به همین مناسبت حکایتی می خوانیم از کتاب : لاله ای از ملکوت . نوشته حمید سفیدآبیان که سیری است در زندگی ایشان :

 

جناب آقای غلامعلی کریمی تعریف کردند : هنگامی که با یکی از دوستان روحانی به نام حجت الاسلام طلوعی که بسیار شیفته آقای مجتهدی بودند به مشهد مقدس مشرف شده بودیم ، صحبت از دیدار آقای مجتهدی به میان آمد . عرض کردم اگر می خواهید موفق به دیدار ایشان شوید باید فکر و ذکرتان متوج حضرت علی بن موسی الرضا (ع) باشد و از حضرتش دیدار آقای مجتهدی را بخواهید ، به هر حال روزی پس از زیارت به محلی که آدرس آقا را داشتند رفته و سراغ ایشان را گرفتیم ، در جواب گفتند : مدتی است ایشان به منزل درویشی به نام عشقعلی شاه در روستایی به نام محمد آباد می روند ، به اتفاق دوستم به روستای محمدآباد رفتیم در آنجا به شخصی برخورد کرده و از او سوال نمودیم ، درویشی به نام عشقعلی شاه می شناسید ؟

وی در پاسخ گفت : من فرزند او هستم و سپس ما را به منزل پدرش راهنمایی کرد ، در بین راه از او پرسیدیم : آیا شما در منزل میهمان دارید؟

گفت : بله شخصی به نام آقای مجتهدی چند روزی است میهمان ما هستند .

از اینکه موفق شده بودیم ایشان را پیدا کنیم بسیار خوشحال شدیم ، سپس به منزل درویش رفته و خدمت آقای مجتهدی رسیدیم ، ایشان به درویش گفتند : آقایان اهل قم هستند و از جوار حضرت معصومه (ع) آمده اند ، سپس از ما پذیرایی به عمل آمد . هنگامی که مشغول خوردن چای و میوه بودیم عشقعلی شاه که پیرمردی بود در حدود صد سال با محاسن سفید و موهایی بسیار بلند ، متصل می گفت : نوش ، غم های دنیا فراموش ، سپس گفت : این چای و میوه هایی که میل می کنید همه متعلق به حضرت امام رضا (ع) است و شروع کرد قضیه ای را که برایش اتفاق افتاده بودنقل کند .

او گفت : چند روز پیش باران شدیدی بارید و جز این اتاق که در آن نشسته ایم بقبه اتاق های این ساختمان خراب شد و من از شدت ناراحتی از منزل خارج شده و شروع به قدم زدن در کوچه ها نمودم . در این هنگام بقال ده مرا صدا زد و گفت : درویش چرا بدهی خود را نمی دهی ؟

گفتم : کدام بدهی ؟

گفت : عیال شما جنس برده و پول آن را پرداخت نکرده است .

بعد از آن قصاب ده مراصدا زد و او هم مطالبه پول کرد و گفت عیالتان گوشت خریده و پول آن را پرداخت نکرده است .

از شدت ناراحتی و بی پولی پیاده به طرف شهر راه افتادم و از بست پایین وارد حرم مطهر شدم و به حضرت رضا (ع) عرض کردم : یا علی بن موسی الرضا (ع) من قرض دارم ، بدهی دارم ، خانه ام خراب شده و پولی هم ندارم ، خودتان می دانید ، تا مشکل من حل نشود ، دیگر به ده بر نمی گردم ، زیرا روی برگشتن ندارم و خجالت می کشم . سپس از حرم خارج شده و از بست بالا به طرف میدان بزرگ (میدان شهرداری) آمدم ، نزدیک میدان که رسیدم ، این آقا (منظورش آقای مجتهدی بود) آنجا ایستاده بودند ، در این هاگام صدا زدند درویش بیا اینجا ، وقتی نزد ایشان رفتم فرمودند : چرا اینقدر ناراحتی ؟ طوری نشده ، سپس داخل جیب خود دست کرده و پیوسته  اسکناس بیرون می آوردند و به من می دادند و می فرمودند : بس است ؟

هنگامی که مقداری پول از ایشان گرفتم ، گفتم بس است ، و بلافاصله به حرم رفتم و از حضرت رضا (ع) تشکر نمودم . سپس به ده بازگشتم و تمام بدهکاری هایم را پرداخت کردم آنگاه به خانه آمدم .

هنگامی که به منزل وارد شدم با کمال تعجب دیدم جناب آقای مجتهدی زودتر از من در اتاق نشسته اند !! نمی دانم از کجا آدرس منزل ما را می دانستند و چگونه آمدند که زودتر از من رسیدند !! گویا با طی الارض آمده بودند ، البته ایشان بدون اینکه من درخواست کنم بنا و کارگر اجیر کرده و کلبه مرا بازسازی نمودند .