غزلی از حافظ
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٧   کلمات کلیدی:

با سلام خدمت همه عزيزان . تا به امروز اين وبلاگ به شعری از حافظ مزين نشده بود ... !

امروز غزلی از حافظ را می خوانیم :

 

ای دل غلام شاه جهان باش وشاه باش

پیوسته  در حمایت  لطف  اله  باش

 

ازخارجی هزاربه یک جونمی خرند

از کوه  تا به کوه  منافق  سپاه  باش

 

چون احمدم شفیع بود روز رستخیز

گو این تن بلاکش من  پر گناه باش

 

آن را که دوستی علی نیست کافراست

گو زاهد زمانه  و  گو  شیخ راه  باش

 

امروز زنده ام  به ولای  تو یا علی

فردا به روح پاک امامان گواه باش

 

قبر امام هشتم  و سلطان دین رضا

از جان ببوس و بر آن بارگاه باش

 

دستت نمی رسد که بچینی گلی زشاخ

باری  به پای  گلبن ایشان  گیاه  باش

 

مرد خدا شناس  که تقوی  طلب  کند

خواهی سپیدجامه وخواهی سیاه باش

 

حافظ  طریق  بندگی  شاه  پیشه  کن

وآنگاه درطریق چو مردان راه باش

 


 
برگ سبزی است ...
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٠   کلمات کلیدی:

*

چه بازی زیبایی است

این که شب و روز

در رفت و آمدند

و ما می مانیم

و ما در رفت و آمدیم

و شب و روز

می مانند

*

کاش می توانستم

چون آبشاری بگریم

و چون رودی بگریزم

و چون دریا بخروشم

اما شعر می نویسم

که گاه چون آبشاری است

و گاه چون رودی است

و گاهی هم چون دریاست

و گاهی چون من

حبابی بیش نیست

*

کاش گیاهی تنها

در اعماق دریایی دوربودم

و مرا از رفت و آمد آدمها

بر آب

خبری نبود

*

زمین به ما

لبخند می زند

و گلی می روید

آسمان به ما

لبخند می زند

و باران می بارد

ما هم به هم لبخند می زنیم

ولی گلی نمی روید

و بارانی نمی آید

 


 
برگ سبزی است ...
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱۳   کلمات کلیدی:

اين شعر را تقديم می کنم ؛ به دوست عزيزم ؛ امين .

 

ای   برادر   ،   نوبت   اندیشه    شد              

شیر   عقل    اندر میان   بیشه  شد

 

عمر  ما  را    فرصت   پندار  نیست             

هفت  اختر بی  سبب  درکارنیست

 

ای  برادر  عمر یک دم  بیش  نیست             

حاصلش  جز این دل  پرریش نیست

 

ای خوش آن عاقل که دروی دل نبست

خوشترآن درویش  کزحبسش بجست

 

دام    دامنگیر   عالم   نفس   توست

دشمن جانت  کنون  در حبس توست

 

کیست در عالم که او زخمیش نیست

درفغان است  هرکه باوی بیش زیست

 

ای  جوان  تا   قدرت  بازوت  هست

نفس  را  باید  به  صد  زنجیر بست

 

ورنه  چون رامش شوی خامت کند

همچو  مومی   در کف  آرامت  کند

 

وای ازآن روزی که خوگیری به نفس

کی  تو بتوانی  که  بگریزی زحبس

 

آنچنان  گیرد  تو  را   در چنگ خویش 

همچنان  کان  گرگ  گیرد بیخ میش

 

گرچه گر بندیش با  صد  من  رسن

باز هم  ایمن  نه ایش  از مکر و فن

 

*« نفس اژدرهاست او کی مرده است

از  غم   بی  آلتی     افسرده  است  »

--------------------------------------------------------------------------------------

* اين بيت از مولانا است .

 


 
دو حکايت از شيخ ابوسعيد ابوالخير
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٦   کلمات کلیدی:

 

آورده اند که شیخ روزی در نیشابور با جمعی بسیار به کویی می رفتند ، زنی پاره ای خاکستر از بام می انداخت ، بعضی از آن بر جامه شیخ افتاد ، شیخ از آن متاثر نگشت . جمع در اظطراب آمدند و خواستند که حرکتی کنند با صاحبخانه . شیخ ما گفت آرام گیرید! کسی که مستوجب آتش بود با او به خاکستر قناعت کنند ، بسیار شکر واجب آید . جمله جمع را وقت خوش گشت و هیچ آزاری به کسی نرسانیدند وبسیار بگریستند .

*

خواجه حسن مودب گوید که آوازه شیخ در نیشابور منتشر شد که پیر صوفیان آمده است و مجلس می گوید ،  و من صوفیان را خوار نگریستمی ، گفتم صوفی علم نداند چگونه مجلس گوید ؟ روزی بر سبیل امتحان به مجلس شیخ شدم و پیش تخت او بنشستم ، جامه ها ی فاخر پوشیده و دستار طبری در سر بسته با دلی پرانکار و داوری .

شیخ مجلس می گفت ، چون مجلس به آخر آورد ، از جهت درویشی جامه ای خواست ، مرا در دل آمد که دستار خویش بدهم ، باز گفتم با دل خویش که مرا این دستار از آمل هدیه آورده اند و ده دینار نیشابوری قیمت این است ، ندهم .

دیگر بار شیخ حدیث دستار کرد ، باز مرا در دل افتاد که دستار بدهم ، باز اندیشه را رد کردم و همان اندیشه اول در دلم آمد ....

 پیری درپهلوی من نشسته بود ، سوال کرد ای شیخ : حق سبحانه و تعالی با بنده سخن گوید ؟ شیخ گفت : از بهر دستار طبری دوبار بیش نگوید .

حسن مودب گفت : چون من آن سخن شنودم ، لرزه بر من افتاد ، برخاستم و فرا پیش شیخ شدم و دستار و جامه جمله بدان درویش دادم ....

... و او خادم شیخ ما بوده است و باقی عمر در خدمت شیخ بیستاد و خاکش به میهنه است .