کلام مولا علی
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٩   کلمات کلیدی:

 

شایسته است کسانی که قلبشان از زنگار گناه دور بوده و از نعمت پرهیزگاری بهره مند بوده اند ، به گناهکاران و آنانکه پشتشان زیر بار گران معصیت دوتا گشته ، به دیده عطوفت و مهربانی بنگرند . زیرا سزاست که این مومنان مهربان ، شکر نعمت پرهیز از گناه را به جای آورند ، و زبان به عیبجویی و غیبت نگشایند . پس ای بنده خدا ، در کار عیبجویی و بدگویی کسی به دلیل گناهش ، هرگز شتاب مکن ، شاید که به درگاه خدا طلب مغفرت کند و توبه اش اجابت شود . هرکس از شما به عیب و گناه دیگری آگاه شد ، شایسته تر آنست که پرده پوشی کند .

*

بدانید که سرانجام ، جانشینی و آخرین پیشوایی از پیشوایان و گواهان خدا ، که از چشم شما نهان است ، در آن زمان که آئین اسلام از خاطرها فراموش گردد و فقط یادی از او بر جای ماند ، به یاری اسلام شتابد و از یاد رفته را دگربار به یاد همگان آورد .

*

جای انکار نیست که جز نامی از قرآن و شناسایی خطی از خطوطش ، چیزی باقی نخواهد ماند و زمانی این کتاب رواج کامل خواهد داشت که مردم آن را به تحریف و تعبیرات خطا ، به سود خویش قرائت کنند . در چنین هنگامه ای ، در سرزمین های دور و نزدیک ، پسندیده تر از کارهای زشت و ناپسندیده تر از کردار نیکو ، رفتاری وجود ندارد . در چنین هنگامی ، قرآن و اهل آن ، به ظاهر در میان مردمند ، اما در حقیقت در میان آنها نبوده و با آنان نمی باشند . زیرا هدایت و ضلالت دو خصمند و هرچند که با هم باشند ، توافق و وفقی با هم ندارند .

*

ساکنان دنیا ، همچون مسافران کاروانی هستند که در خواب ره می سپارند .

 


 
برگ سبزی است ...
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٢   کلمات کلیدی:

                                     مرثيه

 

رفت آن خورشيد شب و آن جلوه شبهای تار

ماند  اين  تاريكی  و  اين  ظلمت  بی اعتبار

 

رفت    آن  روشنگر   راه    هزاران    كاروان

مانداين صحرای غم وين كژرهه بی ساربان

 

رفت آن مولای درويشان ازاين  دنيای خاك

ماند  درد و حسرت عالم  پی  آن روح  پاك

 

رفت  نامش بی درنگ از  خاطر  نامردمان

ماند   داغش   جاودانه   بر دل  صاحبدلان

 

رفت   جانم   از  بدن   در  ماتم    مولا  علی

ماند مشتی  خاك بر جا  رحمتم كن  يا علی

 

نور حق  هرگز نميرد  تا  ابد  باشد  عيان

گرچه   ناپيدا   بود    از  ديده   نا محرمان

 

اشك وحسرت زين فراق وننگ ونفرت زآن جفا

وارهان  ما  را  خدايا      زين  شب   بی انتها

 


 
برگ سبزی است ...
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٥   کلمات کلیدی:

 

سحر است وبازامشب نرود به چشم خوابی

چه شود  اگر که شاهی  به گدا  دهد جوابی

 

چو گیاه  بر در تو همه  شب  نشسته   بودم

که مگر گشاید این در ،  به من غمین بتابی

 

آنکه ازدرت گسسته به فسون چه شوم می خواند

« سر  آن  ندارد  امشب  که  برآيد  آفتابی  »

 

بگشا  دری  ز دولت ، به  من حزین  و تنها

که تو بحر لامکانی  من خسته  چون حبابی

 

*« ز دودیده خون فشانم زغمت شب جدایی »

به  رخم   نمانده  آبی  ،  به  دلم  نمانده  تابی

 

بگشا   ره   سلامت ،  به  عنایت  و  هدایت

مپسند  که  باز مانم   همه عمر  در  سرابی

 

تو که جام من شکستی  به دلم  چنین  نشستی

چه شود  اگر بریزی   به  سبوی من شرابی

 

تو به خاک چون بتابی گل وسرو ولاله خیزد

به چه  چیز ماند  این دل  به عمارت خرابی

 

دل من خراب تر شو تن من  تو خاک تر شو

گرت آرزوی  گنج است  به خرابه ها  بیابی

 

چه بگویم  که بیانش  ز توان من برون است

که  تو آن  سخن  برادر  به  زبان من  نیابی

 

**« ره خواب من چو بستی بمبند راه مستی »

سحر است  و باز امشب  نرود  به چشم خوابی

* عراقی

** مولانا

 


 
نيايش
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۸   کلمات کلیدی:

 

خداوندا

ای پناه ما در گرفتاریها

و ای دادرس ما در سختیها 

از تو دادرسی می جوییم

و به تو پناه می آوریم

از غیر توگشایشی نمی خواهیم

و به غیر تو پناه نمی بریم

خداوندا

به دادم برس ...

نیکی های اندکم را بپذیر

واز خطاهای بی شمارم بگذر

ای کسی که بخشنده  و مهربانی ...

خداوندا

به ما ایمانی دلنشین عطا کن

و چنان یقینی ببخش که بدانیم 

جز آنچه تو می خواهی برما نمی رسد

و راضی باشیم بر آنچه رضای توست

ای مهربانترین مهربانان ...

خداوندا

ای کسی که در گرفتاریها به یاد مایی

و در سختیها یاور ما

ای سرپرست ما ...

تو نهایت اشتیاق من هستی ...

خداوندا

این تو هستی که عیوب مرا پوشاندی

و در وادیهای ترسناک مرا ایمن کردی

و از لغزشهای من  گذشتی

ای بخشنده ترین مهربانان

ما را بیامرز

 

ترجمه ای آزاد از یکی از دعاهای سحر


 
از بيژن جلالی
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱   کلمات کلیدی:

 

چون فانوس دریایی

مرگ سوسو می زند

که ساحل

از این سوست

*

برای خداحافظی با جهان

دور نخواهم رفت

از همین جا که هستم

خواهم گفت

خداحافظ

*

قندی به دهان گذاشتم

تا شیرینی میوه ها

و شیرینی لبخندی را

به یاد بیاورم

ولی زبری و سختی قند

مرا به تلخی واقعیت باز آورد

*

روزی

به جای حرکت دستم

که عینکم را بر می دارم

سکوت خواهد بود

و به جای نگاهم

و به جای صدایم

*

خاک

دوست ماست

زیرا از اول تا آخر

با ماست