نگرشی بر کف دست !
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٤   کلمات کلیدی:

 

با سلام بر همه دوستان عزیزی  که مطالب این وبلاگ را دنبال می کنند . می خواهم قبل از اینکه مطلب امروز را بنویسم ، یک بار دیگر از لطف شما دوستان عزیزم تشکر کنم و سپاسگزار محبتهایتان باشم .

دوستان ، مطلب امروز از نویسنده و محققی است فرانسوی  که در سال 1886 با نام ، رنه ژان ماری گنون ، در حومه پاریس متولد شد و در سال 1951 با نام ، عبدالواحد یحیی ، در مصر فوت نمود .

دلایل عمیق گرایش رنه گنون به سیر و سلوک اسلامی همواره برای هموطنانش مبهم ماند وتغییر مذهب او موجب شگفتی جهان غرب شد .

مطلب امروز گرفته شده از فصلی از یکی از کتابهای او به نام ، اسلام و تائوئیسم ، است  . فصلی با نام : نگرشی بر کف دست .

« ... بطن علوم سنتی برای غربیان غریب و دور از ذهن است و درک طبیعت حقیقی این علوم برای ایشان دشوار می باشد . امروزه اکثر علوم سنتی برای غربیان کاملا از دست رفته اند و از بقیه این علوم جز تفاله ای بی شکل و مسخ شده چیزی باقی نمانده است تا آنجا که به سطح دستورالعملهای تجربی و " فن پیشگویی " تنزل یافته اند و مسلما فاقد هرگونه ارزش اعتقادی هستند .

با یک مثال می کوشیم تا دور بودن برداشت غربی های کنونی را از واقعیت نشان دهیم . از اینرو اشاره ای چند به اسرار کف دست ( علم الکف ) در حکمت باطنی اسلام می کنیم .

اسرار کف دست هرچند برای کسانی که هیچ اطلاعی از این علم ندارند ، شگفت جلوه خواهد کرد ، در شکل اسلامی اش مستقیما به ، علم الاسماء ، وابسته است . قرارگیری خطوط اصلی در کف دست چپ شکل عدد 81 را می سازد و در کف دست راست 18 را که مجموع آنها 99 یعنی مجموع اسماء الهی است .... و نام الله را پنج انگشت هر دست می سازد : بدین ترتیب که انگشت کوچک الف ، انگشت دوم لام ، انگشت میانی و انگشت اشاره لام دوم ، و انگشت شست ه را می سازد و استفاده از شکل دست در مراسم و سنن اسلامی به عنوان یک سمبول که در همه کشورهای اسلامی به کار می رود از اینجا ناشی می شود ....

.... در کتاب ایوب باب سی و هفتم آمده است : دست هر انسان را مختوم می سازد ، تا جمیع مردمان اعمال او را بدانند . که به اعتقاد ما این مطلب بی ارتباط با نقش اساسی دست در آئین های تبرک و تقدس نیست .... از سوی دیگر رابطه بین بخش های مختلف دست با ستارگان و کواکب عموما شناخته شده و در کف شناسی غربی نیز موجود است ، اما در حالی که کف شناس غربی در آن جز علائم قراردادی چیزی نمی بیند ، در علم الکف پیوندی واقعی بین کف شناسی و ستاره شناسی وجود دارد ....

مطالعه دست چپ طبیعت فرد را نشان می دهد ، یعنی مجموعه تمایلات توانایی ها و استعدادها و در واقع شخصیت مادرزادی او را به ما می نمایاند . اما آنچه را که اکتسابی است در دست راست می یابیم که خطوط آن دائما در تغییرند ....

این اشارات مختصر نشان می دهد که چگونه یک دانش سنتی نظام یافته کاملا به اصول اعتقادی یک دکترین وابسته و پیوسته است .... »

دوستان عزیز ، مطلب امروز کمی متفاوت بود اما امیدوارم مفید بوده باشد . و اما حرف آخر :

« ...و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا ... »

 


 
برگ سبزی است ...
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱۸   کلمات کلیدی:

 

همرهان رفتندوما درخواب هستيم ای دريغ

عمر شد ازدست و ما طرفی نبستيم ای دريغ

 

بود  بر   دريای  عالم    نوح   كشتيبان  ما

در درون  كشتی  نحوی  نشستيم   ای دريغ

 

ناله ها كرديم  ازتاريكی  و  ظلمت  چه سود

چون عيان شد نور بر ما ديده بستيم ای دريغ

 

گفت  ابراهيم    در آتش  در آ   حيران نمان

تا به امروز  ابلهيم  و  بت پرستيم  ای دريغ

 

باز  ابراهيم   در آتش   به  ما    پيغام  داد

ما به جای  بتكده  خود را  شكستيم ای دريغ

 

عيسی مريم  گذشت از خاك و  بر افلاك شد

بود ما را   پر ولی  در گل نشستيم ای دريغ

 

بر در و ديوار زندان  عاشق  و شيدا  شديم

ليك  بر آن  راه  بالا   دل  نبستيم  ای دريغ

 

بود  ما را   رستم  دستان  و  آن   شير خدا

ما ملول ازديو و دد همواره مستيم ای دريغ

 

گرچه از بيداد فرعونی  جان  بر لب  رسيد

از تكبر   همره    موسی   نرستيم  ای دريغ

 

در بن  چاهی   گرفتار آمديم   از  بی كسی

منجی آمد  از رسن   بالا  نجستيم  ای دريغ

 

برد ما را خضر  در بحری  پراز آب حيات

ليك  با يك جرعه از مردن نرستيم ای دريغ

 

*« گر مجال گفت بودی گفتنی ها گفتمی »           

ای  دريغا  گوهر خود را  شكستيم ای دريغ

----------------------------------------------------------------------------------

*اين مصرع از مولانا است .

 


 
از جبران خليل جبران
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱۱   کلمات کلیدی:

*

ارزش انسان به آنچه به دست می آورد نیست ، بلکه به چیزیست که آرزوی به دست آوردنش را دارد .

*

حقیقت همیشه دانستن ، و گاهی گفتن است .

*

اگرچه به تنهایی و در قلب بیابانی دورافتاده ، از زیبایی بخوانی ، گوشی شنوا خواهی یافت .

*

دستانی که پر از طلاست و برای دعای خیر بالا می رود ، مانند دهانی پر از غذاست که ترانه سر می دهد .

*

ریشه ، گلی است که شهرت را تحقیر می کند .

*

شادی ، همان اندوه بی نقاب شماست ....  با هم می آیند ، و وقتی یکی ازآنها با شما بر سر سفره نشسته ، به خاطر داشته باشید که دیگری در بسترتان  آرمیده است .

*

روزهایی که در میانتان بودم کوتاه بود ، و از آن کوتاهتر ، سخنانی بود که گفتم . اگر ذره ای از آنچه که گفته ام حقیقت باشد ، آن حقیقت با ندایی روشنتر و در کلماتی مانوس تربا افکارتان ، خود را آشکار خواهد کرد . اگر امروز روز برآورده شدن نیازهای شما و عشق من نیست ، پس بگذار وعده ای باشد تا روزی دیگر .

سنجیدن شما با خردترین کردارتان ، مانند سنجیدن نیروی دریاست با سستترین کف آن . برخی از شما مرا کناره گیر و سرمست از تنهایی نام نهادید ، و گفتید : « او هم کلام درختان و جنگل است ، نه انسان ... » آری ،  به حقیقت از تپه ها صعود کردم و در نقاطی دورافتاده گام برداشتم . چگونه می توانستم شما را ، جز از بلندی ها یا دوردستها بنگرم ؟ چگونه کسی می تواند به راستی نزدیک باشد ، جز آنکه دور باشد ؟

 


 
چند شعر پاييزی از بيژن جلالی
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٤   کلمات کلیدی:

 

کلاغی

که بالای درخت

می خواند

می دانم چه می گوید

می گوید

پاییز آمده است

*

در این شب پاییزی

شب پره ای که از سرما گریخته

خود را به شیشه پنجره می کوبد

او در انتظار رسیدن به اتاق

و نور چراغ است

ولی مرگ از هر دو سو

در انتظار اوست

*

درختان آسمان را

جارو می کردند

و برگهای زرد را

می رُفتند

باد می آمد

و پاییز بود

*

صبح پاییزی است

و آفتاب آواز خوانان

توی اتاق آمده

و من آنچه می دانم

همین آفتاب است

و آنچه می شنوم

آوازاوست