حکايتی از شيخ حسنعلی اصفهانی(نخودکی)
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٩   کلمات کلیدی:

 

آقای حاج سید محمد دعائی نقل کردند که مدتی بین اصفهان و یزد مخامصه و ستیز بود و کسی بین این دوشهر رفت و آمد نمی کرد و من نیز مدتی بود که از پدرم که در یزد بود خبر نداشتم و نگران بودم . مشگل خود را خدمت حضرت شیخ عرض کردم . ایشان فرمودند : امروز عصر نزد شما می آیم و قلیانی می کشم . عصر که تشریف آوردند پشت میز کوچکی نشستند و چند دقیقه در خود فرو رفتند و سپس حبه قندی به من دادند و فرمودند : هم اکنون پدر شما با همشیره تان نشسته و چای می خوردند ، و می خواستند این حبه قند را به همشیره تان بدهند که از دستشان افتاد و من برداشتم ، و هردو سالم و خوب هستند . شکل حبه قند که چهارگوش بود ، کاملا مشابه به قندهای پدرم بود ، زیرا که ایشان عادت داشت قند را به صورت چهارگوش می شکست .

چندی بعد که موفق به ملاقات پدرم شدم ، واقعه قند آن روز را برایش نقل کردم و ایشان نیز آن را تایید کرد و گفت ما آن روز نفهمیدیم که حبه قند وقتی از دست من افتاد چه شد که به کلی ناپدید شد .

به نقل از کتاب : نشان از بی نشانها

 

 


 
برگ سبزی است ...
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٤   کلمات کلیدی:

سه رباعی 

*

عمریست  اسیر نفس  و نفس  خودم

ازخویش رها نه ام  که درحبس خودم

من    قصه  نا نوشته   نیک  و  بدم

من  ماه   فرو فتاده    شمس   خودم

*

آمد  به  برم  آن  مه  نو  ، دوشینه     

دستار به سر ، جامه به تن پشمینه

گفتا  که از این راه به جایی  نرسی

برخیز    ز خواب   ،  رهرو  دیرینه

*

اين كهنه سرای  جای  آسودن  نيست

در آخر كار ، جز كه  فرسودن  نيست

ای چرخ زمانه دست ازاين خرقه بدار

اين  خرقه  كهنه ، لايق سودن نيست


 
از کارل گوستاو يونگ
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٠   کلمات کلیدی:

کارل گوستاو یونگ ، بزرگترین روانپزشک و روانکاو و نامی ترین روانشناس قرن لقب گرفته است . یونگ پدر روانشناسی نوین است . آنی یلایافه ازهمکاران یونگ در مورد او چنین نوشته است : « ... روان برایش واقعیتی ژرف بود . او نخست خود را یک پزشک یعنی روانپزشک می دانست . او معتقد بود بینش مذهبی بیمار در مداوای بیماری نقشی قاطعی دارد . در زمان حیاتش به اوتنها به عنوان یک روانپزشک نگاه می کردند ، و تنها پس از مرگ او بود که علمای الهیات به تعداد روزافزونی گفتند : بدون شک یونگ یکی از چهره های برجسته در تاریخ مذهبی قرن ما بود .»

یونگ در سال 1952 به کشیش جوانی نوشته بود : بدانگونه که سیارات بدورخورشید می چرخند ، تمام افکار من گرد پروردگار می گردد و به نحوی مقاومت ناپذیر مجذوب او می شوم ...

بدون هیچ توضیحی ، یکی از خاطرات او را از کتاب خاطراتش با هم می خوانیم :

 

در سال 1944 پایم شکست و به دنبال آن دچار حمله قلبی نیز شدم . با مرگ دست به گریبان بودم . مرتب به من اکسیژن می دادند و کافور تزریق می کردند. به هر تقدیر غریب ترین چیزها بر من رفت :

... به نظرم رسید که در فضا هستم . در آن پائینها ، کره زمین را می دیدم که در نور آبی رنگ باشکوهی آرمیده است . دریاها و قاره ها را دیدم . در زیر پای من سیلان و کمی دورتر شبه قاره هند در برابرم قرار داشت . در سمت چپ ، سرزمینی پهناور قرار داشت ، صحرای سرخ مایل به زرد عربستان . هیمالیای پوشیده از برف را نیز توانستم ببینم . می دانستم که در نقطه رفتن از زمین قرار گرفته ام ...

پس از آن به سمت جنوب چرخیدم ، چیزی جدید وارد دامنه دید من شد : یک سنگ سیاه و مدهش که از خانه ام بزرگتر بود .  این سنگ در فضا شناور بود و من هم شناور بودم . من سنگهای مشابه آن را در خلیج بنگال دیده بودم که در داخل آنها معابدی کنده شده بود . سنگ من هم چنین معبدی بود . من به آن سنگ نزدیک شدم ...

دیگر چیزی وجود نداشت که بخواهم و یا آرزو کنم . من به صورتی واقعی وجود داشتم . چیزی بودم که می بودم و زندگی کرده بودم ... چون به معبد نزدیک شدم یقین داشتم که در آن مردمی را خواهم دید که در حقیقت به آنها تعلق دارم و نیز یقین داشتم که در آنجا درخواهم یافت که قبل از من چه بوده است ، چرا به وجود آمده ام و جریان زندگی ام به کجاست ؟  یقین داشتم که به محض ورود به معبد سنگی پاسخ همه پرسشها را خواهم گرفت و خواهم دانست چرا هر چیزی چنین بودخ است ...

در حالی که به این مطالب می اندیشیدم اتفاقی افتاد : از پایین و از سمت اروپا تصویری به سمت بالا شناور شد . پزشک من دکتر اچ. و یا شبیه او بود . به هر حال دانستم که او کسی است که مرا معالجه می کرد . وقتی او در برابرم ایستاد افکاری خاموش میانمان رد و بدل شد . او مامور شده بود تا پیغامی را به من برساند و بگوید که : رفتن من مورد اعتراض واقع شده و حق ترک گفتن زمین را ندارم و باید بازگردم .

عمیقا نا امید شدم و دانستم که اجازه ورود به معبد و پیوستن به مردمی را ندارم که به آنها تعلق دارم ...

سه هفته بیماری من وقرار گرفتن دراین حالات طول کشید . زندگی و همه دنیا چون زندانی مرا می آزرد و بیش از حد پریشان خاطر بودم . نسبت به پزشک معالجم مقاومت شدیدی احساس می کردم چه او بود که مرا به این زندگی بازآورد . در عین حال نگران او بودم. در آن حالات ، او در قالب نخستین خویش بر من ظاهر شد و میدانستم که هرکس که به این قالب در آید بدان معناست که خواهد مرد . ناگهان این اندیشه هولناک به ذهنم راه یافت که دکتر اچ. باید به جای من بمیرد . حتی المقدور کوشیدم تا در این باره با او حرف بزنم ، اما او حرف مرا نفهمید ...

حقیقت انکه من آخرین بیمار او بودم . تاریخ را خوب به یاد می اورم . در 4 آوریل 1944 برای نخستین بار از اغاز بیماری ام به من اجازه داد بر لبه تختم بنشینم . و در همین روز دکتر اچ. در بستر افتاد و دیگر برنخاست . چیزی نگذشت که به علت ابتلا به عفونت خونی درگذشت ...

... در آن هفته های پس از بیماری زندگی ام آهنگ غریبی داشت . افسرده بودم و احساس بیچارگی می کردم . دلتنگ بودم ...

چنین می اندیشیدم که حالا باید به این دنیای کسالتبار بازگردم . آن حالات درونی چنان زیبا بود که در مقایسه با آن دنیا براستی مسخره می نمود . بیان زیبایی و شدت احساسات دوران آن حالت ناممکن است . و اینجا چقدر فرق داشت ... رنج می کشیدم .

همه چیز بی اندازه مادی وخشن و محدود می نمود . سزاسر زندان بود ...


 
از فيه مافيه
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٥   کلمات کلیدی:

با سلام خدمت دوستان عزیزم . قبل از اینکه مطلب امروز را بنویسم ، لازم است توضیح بسیار کوتاهی در مورد میرشکاک که بعضی دوستان پرسیده بودند بدهم :

یوسفعلی میر شکاک نویسنده و شاعر معاصر است که در حال حاضر در تهران زندگی می کند . بیشتر کارهایش را در سالهای پس از انقلاب ودر روزنامه های مختلف به چاپ رسانده  است . بیشتر نوشته هایش نثر است و دارای مضامین اجتماعی است ، اما در شعر هم قلم می زند . شعری که من آن را نوشته بودم از نظر من زیباترین اثر وی است .

 

و اما امروز از فیه مافیه می خوانیم . اگر اهل نجات باشیم ، همین چند سطر می تواند ما را نجات دهد . در خانه اگر کس است ، یک حرف بس است ...

 

در قیامت چون نمازها را بیارند ، در ترازو نهند ، و روزه ها را و صدقه ها راهمچنین . اما چون محبت را بیارند ، محبت در ترازو نگنجد . پس اصل محبت است . اکنون چون در خود محبت می بینی ، آن را بیفزای تا افزون شود . چون سرمایه در خود دیدی ، و آن طلب است ، آن را بیفزای ، که فی الحرکات برکات ، و اگر نیفزایی سرمایه از تو برود .

کم از زمین نیستی ، زمین را به حرکات و گردانیدن به بیل دیگرگون می گردانند ، و نبات می دهد ، و چون ترک کنند ، سخت می شود . پس چون در خود طلب دیدی ، می آی و می رو ، و مگو که در این رفتن چه فایده . تو می رو ، فایده خود ظاهر گردد .

رفتن مردی سوی دکان فایده اش جز عرض حاجت نیست ، حق تعالی روزی می دهد ، که اگر به خانه بنشیند ، آن دعوی استغناست ، روزی فرو نیاید .


 
برگ سبزی است ...
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢   کلمات کلیدی:

 

 در اين زندان پرمحنت چه اميدی به فردايی

در اين بازار پرغوغا چه ايمانی چه سودايی

 

شب و روزم به سرآمد در اين عالم چو بيکاران

نکشتم  دانه ای  و  بر نيامد گل  ز صحرايی

 

همه کارم  ز خودکامی به  بدنامی کشید آخر

کجا ازخود گریزم  ،  چون گزیرم نیست از مایی

 

مرا  گفتی دلا  روزی  شب  محنت به سر آید

چه شبها  تا  سحر  بیدار ماندم  تا  تو باز آیی

 

چنان  زنجیر بگسستم  زپا زین  محبس خاکی

که  مجنونان    ز من  آموختند   آیین  شیدایی

 

مجو  ديگر تو  نام نيک  از من  در خراب آباد

که گشتم شهره در رندی و بدنامی و رسوایی

 

اگررندی چورندان باش وگرخامی شبت خوش باد

همان  به   خفته تر  باشی و بر بالین   بیاسایی

 

چه خوش گفت آن قلندر با من درويش هرجايی

حرامت باد  در کوی مغان  خواب  و  تن آسایی

-------------------------------------------------------------------------------------

* اين مصرع از حافظ است .