از بيژن جلالی
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٧   کلمات کلیدی:

*

اگر کسی مرا خواست

بگویید رفته باران ها را

تماشا کند

و اگر اصرار کرد

بگویید برای دیدن طوفان ها

رفته است

و اگر باز هم سماجت کرد

بگویید رفته است

تا دیگر بازنگردد

*

اگر هم شاعر خوبی نباشم

چه باک

خرگوشی یا گرازی خواهم بود

که تنها در گوشه بیشه ای

می میرد

*

به حرف اصلی شعرم

رسیده ام

یعنی به مرگ

و شعرم را درپای آن

به خاک می سپارم

*

گربت اومده

گربه من نمی آد

گربه من مرده

 


 
ذکری از شيخ حسنعلی اصفهانی ( نخودکی )
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٤   کلمات کلیدی:

 

سعدی  مگر از خرمن اقبال بزرگان

یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم

 

زمین هیچگاه از اولیاء خدا خالی نخواهد ماند .  امروز،  یادی می کنیم از شیخ حسنعلی اصفهانی معروف به شیخ نخودکی ( نخودک نام یکی از روستاهای اطراف مشهد است ) که در سال 1361 هجری قمری در مشهد وفات یافت .

آنچه می خوانیم به قلم پسرایشان ، علی مقدادی اصفهانی ، است وقسمتهایی از وصیت شیخ نخودکی به پسرش در هنگام مرگ است .

شاید در آینده بازهم از این عارف بزرگ ، که به بسیاری از علوم مانند طب ، شیمی و علوم غریبه نیزاحاطه کامل داشت ، یادی کنیم .

 

«... خلاصه در آن وقت بود که اظهار داشتند : من صبح یکشنبه خواهم مرد و وصایای خویش را به شرح زیر به من فرمودند :

... اکنون پسرم تو را به این چیزها وصیت و سفارش می کنم :

اول: آنکه نمازهای خویش را در اول وقت آن به جای آوری .

دوم : آنکه در انجام حوایج مردم ، هرقدر که می توانی ، بکوشی و هرگز میندیش که فلان کار بزرگ از من ساخته نیست ، زیرا اگر بنده خدا در راه حق گامی بردارد، خداوند نیز او را یاری خواهد فرمود .

در اینجا عرضه داشتم : پدر جان ، گاه هست که سعی در رفع حاجت دیگران، موجب رسوایی آدمی می گردد .

فرمودند : چه بهتر که آبروی انسان در راه خدا بر زمین ریخته شود ...

... پنجم : به آن مقدار تحصیل کن که از قید تقلید وارهی .

در این وقت از خاطرم گذشت که بنابراین لازم است که از مردمان کناره گیرم و در گوشه انزوا نشینم که مصاحبت و معاشرت ، آدمی را از ریاضت و عبادت و تحصیل علوم ظاهر و باطن باز می دارد ، اما ناگهان پدرم چشم خود را بگشودند و فرمودند : تصور بیهوده مکن ، تکلیف و ریاضت تو تنها خدمت به خلق خدا است .

... بعد از آن فرمودند : چون صبح یکشنبه کار من پایان یافت ، مرحوم دکتر شیخ حسن خان عاملی که طبیب معالج ایشان بود ایشان  را به جانب قبله کند و آداب میت را اجرا نماید و به مرحوم سید مرتضی روئین تن مدیر روزنامه طوس نیز فرمودند : شما هم صبح یکشنبه بیایید و بعد از فوت من یکساعت بالای سر من قرآن بخوانید . مرحوم سید ظاهری زننده  اما باطنی عجیب داشت که : مردان خدا غایبند در اوباش .

... از ظهرپنجشنبه واپسین زندگیشان تا روز یکشنبه دیگر با کسی سخن نگفتند و پیوسته در حال مراقبه بودند ...»

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است  بر جریده  عالم ،  دوام  ما


 
از مثنوی شريف
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٧   کلمات کلیدی:

با سلام خدمت دوستان عزيز . براستی که مولانا با زبانی بغايت فصيح و در عين حال صميمی ؛ در مثنوی معنوی از خود شناسی سخن رانده است و گرچه به قول خود مولانا : « شرح بيداری دل ای معنوی / درنگنجد در هزاران مثنوی » اما اين اثر ارزشمند او ؛‌ که از جهات بسياری حائز اهميت است ؛ بسياری از پيچيدگی های انسان و جهان را برای ما شرح می دهد . بعد از اين ؛ بيشتر از اين اثر جاودانی بهره خواهيم برد .

 

« حكمت ويران شدن تن به مرگ »

 

انبيا را، تنگ آمد اين جهان

چون شهان رفتند اندر لامكان

 

گر نبودی تنگ ، اين افغان ز چيست ؟

چون دوتا شد ، هركه در وی بيش زيست

 

در زمان خواب ، چون آزاد شد

زآن مكان بنگر كه جان چون شاد شد

 

ظالم از ظلم طبيعت ، باز رست

مرد زندانی ز فكر حبس جست

 

تا برون نايی ، بنگشايد دلت

پس چه سود آمد فراخی منزلت

 

چون كه كفش تنگ پوشی ای غوی

در بيابان فراخی می روی

 

آن فراخی بيابان تنگ گشت

بر تو زندان آمد آن صحرا و دشت

 

هركه ديد او مر تو را از دور ، گفت

كو در آن صحرا چو لاله تر شكفت

 

او نداند كه تو همچون ظالمان

از برون در گلشنی، جان در فغان

 

خواب تو آن كفش بيرون كردنست

كه زمانی جانت آزاد از تنست

 


 
برگ سبزی است ...
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٢   کلمات کلیدی:

*« ای عاشقان ای عاشقان پيمانه را گم كرده ام »                                       

دركنج ويران مانده ام ، خمخانه را گم كرده ام

 

هم در پی  بالائيان  ،  هم  من اسير  خاكيان                                      

هم در پی همخانه ام ،هم خانه را گم كرده ام

 

آهم  چو برافلاك  شد  اشكم  روان بر خاك شد                                       

آخر از اينجا  نيستم  ، كاشانه  را  گم كرده ام

 

درقالب اين خاكيان عمری است سرگردان شدم                                      

چون جان اسيرحبس شد ، جانانه را گم كرده ام

 

از حبس دنيا خسته ام  چون مرغكی پر بسته ام                                      

جانم از اين تن سير شد ،  سامانه را گم كرده ام

 

در خواب ديدم بيدلی صد عاقل اندر پی روان                                                       

می خواند باخوداين غزل ، ديوانه را گم كرده ام

 

گر  طالب  راهی  بيا ، ور در پی آهی برو

اين گفت وبا خودمی سرود ،پروانه راگم كرده ام

 

چون نور پاك قدسی اش ديدم   براو  شيدا شدم                                    

گفتم  كه ای  جانان جان   دردانه را گم كرده ام

 

گفتا  كه راه خانه ات را گر ز دل  جويا شوی                                     

چندين ننالی روز و شب  فرقانه را گم كرده ام

 

اين گفت وازمن دورشد چون موسی اندرطورشد                                     

دل از غمش  ويرانه شد ، ويرانه را  گم كرده ام

-----------------------------------------------------------------------------------------

* اين مصرع از مولانا است .


 
از مثنوی شريف
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٧   کلمات کلیدی:

 

ای زبان هم آتش و هم خرمنی

چند اين آتش در اين خرمن زنی

 

ای زبان هم گنج بی پايان تويی

ای زبان هم رنج بی درمان تويی

 

حرف و صوت و گفت را برهم زنم

تا كه بی اين هرسه با تو دم زنم

 

قافيه انديشم و دلدار من

گويدم منديش جز ديدار من

 

ای حيات عاشقان در مردگی

دل نيابی جز كه در دل بردگی

 

من چو لب گويم لب دريا بود

من چو لا گويم مراد الا بود

 

تشنگان گر آب جويند از جهان

آب جويد هم به عالم تشنگان

 

مجملش گفتم نگفتم زآن بيان

ورنه هم افهام سوزد هم زبان

 


 
شعری از يک دوست
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٤   کلمات کلیدی:

دوست بسيار عزيز، دكتر سامان سپهر ، لطف كرده و سری به اينجا زده اند . به همين بهانه امروز يكی از شعرهای اين دوست گرامی را با هم می خوانيم :

 

كاش می خواندی توازچشمان من

قصه  دلبستگی های مرا

كاش می ديدی درون پيكرم

رنج و درد و خستگی های مرا

 

كاش دستان نوازش پرورت

همدم دستان سردم می شدند

واژه های گرم و آهنگين تو

مرهمی بر كهنه دردم می شدند

 

روزگاری بودی و تنها نبود

اين دل افسرده و بيمار من

تا تورفتی خون شد ودرخود شكست

كاش می ماندی  رفيق و يار من

 

جام چشمانم دگر پرآب نيست

هرچه بود اشكی شد و غلطيد و رفت

با كه گويم درد و دلتنگی خويش

هركه آمد حال زارم ديد و رفت

 

لحظه هايم بوی ماتم می دهد

بی تو مطرود و غريب و خسته ام

زنده ام با خاطرات مرده ام

در به روی هركه جز تو بسته ام

 

روكن ای ماه درخشانم به من

شام تاريك مرا مهتاب باش

لحظه ای را در كنارم بگذران

عاشقی آشفته و بی تاب باش