برگ سبزی است...
ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۳٠   کلمات کلیدی:

گشتیم در اين دشت و يکی دانه نديديم
افسوس که خود در بر خود دام تنيديم

بودیم یک چند بر این دام فسرده
تا عاقبت از دام چو سیمرغ پریدیم

گویی همه گنگند و کرو کور در این شهر
حرفی به جز از باد صبا ما نشنیدیم

ما محرم خویشیم نه بیگانه پرستیم
دادیم همه خانه و همخانه خریدیم

*«برکارگه دوست چو برکارنشستیم»
از لطف همو پرده پندار دریدیم
------------------------------------------------------------------------------------------------------
*این مصرع از مولانا است .


 
کلام خدا
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٦   کلمات کلیدی:

آنچه می خوانيم آياتی است از سوره زمر:

* آيا خداوند بنده اش را بسنده نيست ؟ بگو خداوند مرا کافی است ؛ که اهل توکل بر او توکل می کنند .

*بگو ای بندگانم که زياده بر خويشتن ستم روا داشته ايد ؛ از رحمت الهی نوميد نباشيد ؛ چرا که خداوند همه گناهان را می بخشد ؛ که او آمرزگار مهربان است .

* کسانی که سخنان را می شنوند و آنگاه از بهترين آن پيروی می کنند ؛ اينانند که خداوند هدايتشان کرده است و اينانند که خردمندانند .

* آيا کسانی که می دانند ؛ با کسانی که نمی دانند برابرند ؟

* خداوند جانها را به هنگام مرگ آنها ؛ و نيز آن را که نمرده است به هنگام خواب ؛ می گيرد ؛ سپس آن را که مرگش را رقم زده است ؛ نگاه می دارد ؛ و ديگری را تا زمانی معين گسيل می دارد .

* تو ميرا هستی و آنان هم ميرا هستند .


 
شعری از محمد زهری
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٤   کلمات کلیدی:

غروب بود
شکسته بال ترين مرغ
روی شاخه نشست
جدا ز قافله همرهان چابک بال

ز اوج ؛ فاصله اش
تا کرانه های محال

غريب بود
پرندگان مهاجر
گذشته از سر گلدسته های قله کوه
رسيده تا حرم چشمه های آب زلال

شکسته بال ترين مرغ
با دعای سفر
برای کوچ مهاجر
رسيده تا مقصود
اميد عافيت و خير عاقبت دارد

پرندگان مهاجر !
به يادتان گذرد
آن شکسته بال ترين مرغ
جدا ز قافله
از اوج مانده
خونين بال ؟

شکسته بال ترين مرغ
هميشه
با پر انديشه
پا به پای شماست...

 
از فيه ما فيه
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٩   کلمات کلیدی:

آنچه می خوانيم از کتاب « فيه مافيه » مشهورترين اثر منثور مولاناست :

* عارفی گفت : رفتم در گلخنی تا دلم بگشايد ؛ که گريزگاه بعضی اولياء بوده است . ديدم رئيس گلخن را شاگردی بود . ميان بسته بود ؛ کار می کرد . و اوش می گفت که اين بکن و آن بکن . او چست کار می کرد . گلخن تاب را خوش آمد از چستی او در فرمان برداری . گفت : آری ؛ همچنين چست باش . اگر تو پيوسته چالاک باشی و ادب نگاه داری ؛ مقام خود به تو دهم و تو را به جای خود نشانم .
مرا خنده گرفت و عقده من بگشاد . ديدم رئيسان اين عالم را همه بدين صفتند با چاکران خود .

*مرا خویی است که نخواهم که هیچ دلی از من آزرده شود . اینک جماعتی خود را در سماع بر من می زنند ؛ و بعضی یاران ؛ ایشان را منع می کنند . مرا آن خوش نمی آید . و صد بار گفته ام برای من کسی را چیزی مگویید . من به آن راضی ام .
آخر من تا این حد دلدارم که این یاران که به نزد من می آیند ؛ از بیم آنکه ملول نشوند ؛ شعری می گویم تا به آن مشغول شوند . و اگر نه ؛ من از کجا شعر از کجا !



 
برگ سبزی است...
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٤   کلمات کلیدی:

*در حياط کوچک کودکی نشسته ام
زير آفتاب
و صدای خش خش برگهای درختان
در باد
مرا می لرزاند

*در باغچه حياط
درخت گلابی گل داده است
ولی کسی به ديدن او نمی رود
سالهاست که در حياط
اثری از باغچه نيست

*خداوندا
ما را از خاک آفريدی
و شيطان را از آتش
اينک ببين که چگونه
آب و باد و خاک
در آتش
می سوزند

*میان ما
فاصله ای بود
به نام عشق
اکنون میان ما
فاصله ای نیست

*روزها بعد از اینکه می میرند
کجا می روند؟
به سرزمین رویاها
ما هم از آنجا آمده ایم

*سیب از شاخه چکید
همچو مرغی که پرید
و دگر سایه او را هرگز
هیچکس بر سر این بام ندید


 
ذکری از پير هرات
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۱   کلمات کلیدی:

آنچه می خوانيم برگرفته از « رساله دل و جان » و « رساله واردات » از آثار خواجه عبدالله انصاری است :

*فنا از خودی خود رستن است ؛ و وفا عهد دوست را ميان بستن است ؛ و بقا به حق پيوستن است .

* الهی ؛ نه آنچه دارم دانم ؛ و نه آنچه دانم دارم . الهی ؛ مکش این چراغ افروخته را ؛ و مسوز این دل سوخته را . الهی ؛ گفتی کریمم ؛ امید بدان تمام است .

* می پندارند که دارند ؛ باش تا پرده بردارند . يکی هفتاد سال علم آموخت ؛ چراغی نيفروخت و يکی در همه عمر يک حرف شنيد ؛ همه را از آن بسوخت .

*کرامات فروختن سگی است و کرامات خريدن خری است . اين همه گفتيم ؛ نشان مستی است و دليل خويشتن پرستی است . با هيچ بساز ؛ و از خويش کسی برمساز .

*دی رفت و باز نيايد ؛ فردا اعتماد را نشايد ؛ حال را باش و غنيمت دان که هم دير نپايد . تا تو مرا بد خواهی و خود را نيک ؛ نه مرا بد آيد و نه تو را نيک .

*اصل وصال دل است ؛ باقی زحمت آب و گل است . الهی ؛ اگر از دوستانم حجاب بردار ؛ و اگر مهمانم ؛ مهمان را نکو دار .

* جوينده گوينده است و يابنده خاموش . فرياد از معرفت رسمی و از عبادات عادتی . در خانه اگر کس است يک حرف بس است .

* اگر در آيی ؛ در باز است و اگر نيايی ؛ خدای بی نياز است . اگر دوست را از در بيرون کنند ؛ از دل بيرون نکنند .

 
برگ سبزی است...
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٩   کلمات کلیدی:

* قايقران پير
در حسرت دريا
به آن خيره شده است
و من به خورشيد خيره می شوم
در حسرت مرگ

*کسی صدای پای مردی که به دريا رفت را
نشنيد
و رد پايش
با خروش موج
محو شد

*خوشی هايم را به باد می سپارم
و ناخوشی هايم را به زمين
و خود روانه می شوم

*ما همچون دانه های برف
بر زمين می نشينيم
آب می شويم
و به سوی آسمان
باز می گرديم

*در شبهای سرد زمستان
گلهای آفتابگردان...

*صدای آدمها را می شنوم
ولی به سکوت شب گوش می کنم
افسوس
در هياهوی روز
گم خواهد شد

 
حکایتی از منصور حلاّج
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٧   کلمات کلیدی:

ابراهیم بن فاتک گوید : چون حسين بن منصور را آوردند تا به صليب کشند ؛ چشمش به چوبه دار و ميخها افتاد ؛‌چندان خنديد که اشک از چشمانش روان شد . آنگاه به مردم نگريست . شبلی را در ميان آنان ديد به او گفت : ابوبکر ؛ سجاده ات را با خود داری ؟ شبلی گفت : آری شيخ . حسين گفت : آن را برايم گسترده ساز . شبلی سجاده را گسترد و حسين بن منصور بر روی آن دو رکعت نماز خواند و من نزديک وی ايستاده بودم . و چون سلام نماز را گفت ؛ سخنان بسياری بر زبان راند که من همه آنها را به خاطر نسپردم ؛ ليکن آن مقدار را که به خاطر سپردم چنين است :
بارخدايا تو را سوگند می دهم که توان سپاسگذاری از اين نعمتی را که روزی من فرمودی ؛ بر من ارزانی داری ؛ آنچنانکه جلوه های جمال چهره خويش را بر من آشکار نمودی و از ديگران منع داشتی و نگريستن به اسرار پنهانت را برای من روا دانستی و برای ديگران حرام گردانيدی .
بارخدايا ؛ اينان بندگان تو اند که گرد آمده اند تا از روی تعصب نسبت به دين تو ؛ و نيز برای تقرب جستن به تو مرا به قتل رسانند ؛ آنان را ببخش و بيامرز . اگر آنچه را که بر آنان پنهان داشتی بر من نيز پنهان می داشتی ؛ هرگز به چنين بلايی گرفتار نمی آمدم . سپاس تو را ؛ بر آنچه می کنی و می خواهی .
آنگاه حسين زبان فروبست و خاموش به مناجات پرداخت . در اين هنگام ابوالحارث جلاد پيش آمد و سيليی بر صورت حسين زد به طوری که بينی او بشکست و خون بر روی و ريش او روان شد . شبلی نعره ای کشيد و جامه بر تن دريد و بر ابوالحسن واسطی و گروه بسياری از صوفيان سرشناسی که در آنجا حاضر بودند غشی افتاد و می رفت تا آشوبی بزرگ بر پا شود ...



 
برگ سبزی است ...
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٤   کلمات کلیدی:
*باد
بوی سرزمين های دور می دهد
و دل من
بوی غربت

*باران بر گورستان می بارد
و نام مردگان را
از سنگها پاک می کند
و مردگان
آسوده تر می شوند

*درختان عاشق نورند
پروانه ها عاشق نورند
و ماهی ها هم عاشق نورند
انسان نيز عاشق نور است
اما در ظلمت خويش
سرگردان

*برف آهسته می بارد
و سياهی خاک را می پوشاند
انسان به آهستگی می ميرد
و خاک
سياهی انسان را
می پوشاند

*چشمانم را می بندم
و جهانی
به رويم
گشوده می شود

*آنگاه که خورشيد را ناديده می گيريم
شب می شود
و جهانمان
در تاريکی فرو می رود

 
ذکری از محي الدين عربی
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢   کلمات کلیدی:
دوستان عزيز ؛ از اين پس در این وبلاگ از سخنان عرفا و اوليای خدا بيشتر بهره خواهيم برد . کلمات اين بزرگان داروی دردهای ماست . امروز از محی الدين عربی می خوانيم . ولی قبل از آن از سلطان ولد ؛ با خواندن چند خطی را که در مورد کلمات اين بزرگان گفته است ؛ يادی می کنيم :
معجز اکبر ؛ سخت اولیاست.
زیرا در معجزه ها و کراماتها ؛ سحر و جادوی و سیمیا گنجد.
و ساحران جنس معجزه بسیار می نمایند.
همچنین ضمایر که کرامات اولیاست ؛
رمالان و کاهنان و جوزبانان و پری زدگان می گویند.
اما در سخن ایشان هیچ از اینها نمی گنجد.

و اما محی الدین:

*تکبر کن بر آن کس که بر خدا تکبر می کند ؛ زیرا این نشانه تواضع توست.

*تو همچون خانه ای هستی که رازی در آن سکونت دارد . روز این خانه هنگام ظهور راز است در آن ؛ و شب آن هنگام غایب شدن راز است در آن . هنگام شب به تعبد پرداز و هنگام روز سخن گو.

*وقتی دری را به روی خود بسته دیدی ؛ بدان که در پس آن چیزی برای تو نهاده اند . پس برای گشودن آن دست به کار شو.

*آنگاه که کتابی می خوانی بکوش تا حال خود را بدانی و ببینی که در آن با تو چه خطابی کرده اند.

*آنگاه که فساد در برِ و بحر فراگیر شد بار سفر از زمین بربند و عزم آسمان کن.

*اگر از تو بپرسند ؛ آن کدام ظاهر است که هرگز شناخته نمی شود و آن کدام باطن است که هرگز ناشناخته باقی نمی ماند ؛ بگو آن حق است.