برگ سبزی است...
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢۸   کلمات کلیدی:
در دل هر ذره ای ذکر خدا می رود
عاقل دیوانه بین ره به خطا می رود

دانه زخود نیست شد؛صدگل وصدمیوه شد
هرکه برید او سرش؛بی سر و پا می رود

مژده بده عاقبت یار ز ره می رسد
بوی خوش این نسیم سوی سما می رود

نور عیان می شود؛راز بیان می شود
هرکه از این دست نیست سوی فنا می رود

این تن آواره را خاک پذیرا شود
جان شکرباره بین؛سوی بقا میرود

گفت از این دست شو عاشق و سرمست شو
ابر بر افلاک بین ؛ بر سر ما می رود!

*گفتم جادوگری؟ سست بخندید و گفت:
سحر اثر کی کند ؛ ذکر خدا می رود
----------------------------------------------------------------------------------------------------
*بیت آخر از مولانا است.




 
باز هم از بيژن جلالی
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٥   کلمات کلیدی:

*من آخرين هستم
برای گفتن آنچه
اولين ها گفته اند


*برای گفتن
دهانم را می بندم
تا شايد حرفی
گفته باشم


*به سوی مرگ تنها می رویم
و درمی یابیم که به سوی زندگی نیز
تنها می رفته ایم


*کاش به جای اندیشه
چراغی در دست داشتیم
و به جای دیدن
صدای خدا را می شنیدیم


*روی صفحه سفید را
برای یارگاری
سفید می گذارم


*شعله های آتش
همه چیز را جز شعر
می سوزانند



 
چند شعر سپيد از بيژن جلالی
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٠   کلمات کلیدی:

*شعر
سخن گفتن
از ناممکن هاست

*اگر از کلمات می نوشيديم
چنانکه از چشمه ای
و از کلمات می خورديم
چون نان گندم
و با کلمات می زيستيم
شايد هرگز نمی مرديم

*من فقط پيش پايم را می بينم
زيرا آن سوتر
تاريکی است
شبيه روزی که خورشيد گرفته باشد
يا چند روز مانده
به پايان جهان

*چه عظمتی دارد جهان
گرچه گرده گلی است
که بر پای زنبوری
نشسته است

*با اشک حرفی می زنيم
که با حرف آن را
نمی توان گفت

*برای چه رودخانه ها
اينهمه می گريند
و برای رسيدن به کيست
که اينهمه تند می روند

 
برگ سبزی است...
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۸   کلمات کلیدی:

ای برادر روزها بيگاه شد
سوز من با ساز تو همراه شد
روزها بگذشت در بی حاصلی
حاصل خرمن چو برگ کاه شد
بود خورشيدی چراغ آسمان
بر گذشت اکنون طلوع ماه شد
ای خوش آن روزی که جان باقیم
درگذشت از خاک و بر درگاه شد
از ازل یوسف عزیز مصر بود
گرچه روزی چند اندر چاه شد
روز رفت و کاروان بر جای ماند
عاقبت خورشید در خرگاه شد
آه نوح از سینه تا افلاک رفت
عالمی بین غرقه آن آه شد
*هرکه را حق در مقام دل نشاند
از دم داوود او آگاه شد
------------------------------------------------------------------------------------------------------
*بیت آخر از مولانا است.


 
کلام مولا علی
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٧   کلمات کلیدی:

*پروردگار از نادانان پيمان نگرفت که دانا شوند ؛ مگر پس از اينکه از دانايان پيمان گرفت که به نادانان ؛ دانش بياموزند.

*چه بسيار باشند کسانی که به دليل گفتار نيک مردم ؛ در فتنه و فساد افتند.

*هنگامی که درباره ديگری سخن ميگويی ؛ از خداوند بترس.

*محال است که پروردگار در شکر را به دل کسی بگشايد ؛ و در وفور نعمت را به رويش ببندد ؛ و غير ممکن است که خداوند در توبه را بگشايد ؛ و در آمرزش را فرو بندد.

*ارزش بهره مندی از دنيا در اندک بودن آن است.

*آنکس که ميان خود و پروردگارش ؛ ايمان خويش را پاک گرداند ؛ خداوند مهربان ؛ ميان او و کار مردم ؛ سازش و سامان ايجاد می فرمايد.

*ساکنان دنيا به کاروانيانی مانند هستند که در نيمه راه ؛ برای رفع خستگی نشسته و کاروان سالار بانگ زند که : کوچ کنيد و منشينيد که مهلت گذشته است.

*دل ؛ دفتر ديده است.

*از دنيا ؛ آنچه به سوی تو می آيد بگير و از هرچه از تو دور می شود ؛ روی بگردان.

*از کار خويش غافل مباش ؛ که کسی لحظه ای از تو غافل نيست.

 
برگ سبزی است...
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۳   کلمات کلیدی:

چند شعر سپيد

*
چشمانم را می بندم
در جنگل باران می بارد
چشمانم را باز می کنم
هرم آتش صورتم را می سوزاند

*
جهان چون گورستانی بزرگ است
انسان در خاک می رود
و آرزوهايش
بر باد

*
صورتم را بر خاک می گذارم
و در خاک نفس می کشم
و بر مزارم
اشک می ريزم

*
به گلهای قالی خيره می شوم
و بوی دشت همه جا را پر می کند
در آينه خيره می شوم
و غرق می شوم
در بوی خاک

*
عاقبت يک روز
مرگ از راه خواهد رسيد
و سکوت مرا
خواهد شکست

*
به آسمان نگاه می کنم
و با خود فکر می کنم
که ما هم مثل ابرها
از هم دور می شويم
و کم کم پراکنده می شويم