برگ سبزی است ...
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۳٠   کلمات کلیدی:

 

درخت اشارتی است

به روییدن

کوه اشارتی است

 به ماندن

و ابر اشارتی است

به رفتن

تولد اشارتی است

به مرگ

*

اگر قرار بود

بین مرگ و زندگی

یکی را انتخاب کنم

شعر را انتخاب می کردم

که چیزی بین مرگ

و زندگی است

*

تماشای بارش برف

چه آرامش بخش است

چون سفید است

و سیاهی ها را

می پوشاند

*

در آنسوی پرده پنجره است

و در آنطرف پنجره کوچه

و بعد خیابان

شهرها و کشورها

جهان و آدمها ...

پرده را کنار نمی زنم

 


 
برگ سبزی است ...
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢۳   کلمات کلیدی:

 

از اسب  زمانه    بر  زمين   افتاديم

چون  ورد   به  زير هر نگين  افتاديم

ما   از شجر  طوبی    بس   بالاييم

كز  دوری  اصل  خود  حزين  افتاديم


 
يادی از کربلايی محمد ساروقی
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٦   کلمات کلیدی:

 

با سلام . تا به حال اسم « کربلایی محمد کاظم کریمی ساروقی » را شنیده اید ؟ امروز چند خطی در مورد ایشان می خواهم بنویسم . ایشان یک مرد ساده و بیسواد روستایی بوده است که در یک شب حافظ کل قرآن مجید شده است ! آنهم نه یک حافظ معمولی قرآن ، بلکه با اشراف و تسلطی غیر عادی بر سوره ها ، آیات و حتی کلمات قرآن ، که در مورد آن توضیح خواهم داد . موقعی که ماجرای عجیب ایشان در همه جا پیچیده بود بسیاری از علماء و فقها از نزدیک خدمت او رسیدند و آزمایشهای زیادی روی او انجام داده و در مورد سابقه او تحقیق کردند . یکی از خصوصیاتی که همه را به حیرت آورده بود و شاید بیشتر از هرچیز از این طریق او را امتحان می کردنداین بود که هر قرآنی را ولو قرآن خطی منحصر به فردی را که به او می دادند و از او می خواستند فلان آیه را پیدا کند ، او بدون ورق زدن قرآن را طوری باز می کرد که آن آیه در یکی از آن دوصفحه ای که باز شده بود قرار داشت .

آیت الله ابطحی می نویسد : ... عجیب تر این بود که اگر کسی کتاب عربی خط ریزی مثل « مکاسب » و « شرح لمعه » را به او میداد و می گفت آیات قرآن را پیدا کن ، با آنکه آیات قرآن در آن صفحه بسیار کم بود و طوری آنها را ننوشته بودند که مشخص باشد ، بدون لحظه ای معطلی آن آیات را نشان می داد و می گفت این آیه یا این جمله از فلان سوره و فلان آیه قرآن است . ( توضیح اینکه کربلایی محمد بعد از اینکه یکشبه حافظ قرآن شده بود هنوز بیسواد بود و غیر از قرآن چیز دیگری نمی توانست بخواند )

وقی از کربلایی محمد سوال کرده بودند چگونه شما اینها را می فهمید ؟ گفته بود : وقتی کتابی را که در آن آیات قرآنی هست باز می کنم ، کلمات و آیات قرآن در مقابل چشمم تلالو می کند و نورانیت دارد ، لذا مستقیما انگشت روی آن می گذارم .

از جمله علمایی که کربلایی محمد را آزموده بودند ، آیت الله بروجردی ، آیت الله میلانی و آیت الله حکیم بوده اند ، و حتی آیت الله بروجردی برای تصحیح قرآنهای نوشته شده از ایشان استفاده می نمود .

کربلایی محمد از نظر آمار و ریاضی نیز به قرآن تسلط کامل داشته است ، و بطور مثال اگر از او می پرسیدند هزارمین کلمه قرآن چیست ؟ بلافاصله پاسخ میداده و یا اینکه فلان کلمه چند بار در قرآن آمده است  و ...

همچنین وی به آثارمعنوی و مادی آیات و سوره ها آگاه بوده است و ....

.... فکر می کنم تا همین حد کافی است و غیر عادی بودن این امر کاملا مشهود است . حتما میپرسید که او چگونه به این مقام رسیده است ؟

شنیدن حکایت ایشان نیز بخصوص از زبان خودش خالی از لطف نیست :

« ... در ایام محرم واعظی برای تبلیغ به ده ما آمد . ( ده ساروق در اطراف اراک ) او شبها منبر میرفت و من هم که دوست داشتم از معارف و احکام اسلام اطلاعی داشته باشم ، پای منبر او میر فتم . یک شب او سخن از خمس و زکات به میان آورد و گفت : اگر کسی خمس ندهد نمازش درست نیست و...

 من تصمیم گرفته بودم که هرچه می شنوم و یاد می گیرم عمل کنم ، لذا با اندکی تحقیق متوجه شدم که ارباب ده خمس و زکات نمی دهد . ابتدا به او تذکر دادم ولی چون توجه نکرد تصمیم گرفتم در آن قریه نمانم و برای ارباب کار نکنم و از آن ده خارج شوم .... هرچه اقوام و بخصوص پدرم به من گفتند که این کار را نکن ، من که از خدا می ترسیدم نتوانستم حرف آنها را قبول کنم و شبانه از ده فرار کردم .

تقریبا سه سال به عملگی و خارکنی در دهات دیگر برای امرار معاش کار می کردم تااینکه ارباب برای من پیغام فرستاد که من توبه کرده ام و خمس و زکاتم را میدهم و دوست دارم به ده برگردی ....

من به ده برگشتم و درزمین خودم که ارباب به من داده بود کار میکردم و نصف درآمد خود را بین فقراء همان ده تقسیم می نمودم .

یک روز تابستان که برای خرمن کوبی به مزرعه رفته بودم و گندمها را جمع کرده بودم و منتظر بودم تا نسیمی بیاید تا کاه را از گندم جدا کنم ، هرچه منتظر شدم بادی نیامد و مجبور شدم به ده برگردم . در بین راه یکی از فقرای ده به من رسید و گفت : امسال ما را فراموش کردی ! من گفتم : خدا نکند ! ولی هنوز نتوانسته ام محصول را جمع کنم . او خوشحال شد و به طرف ده رفت ولی من دلم آرام نگرفت به مزرعه برگشتم و مقداری گندم با زحمت زیاد جمع کردم و برای آن مرد فقیر برداشتم و به طرف ده راه افتادم .

قبل از اینکه وارد ده شوم به باغ امامزاده رسیدم و برای رفع خستگی روی سکوی در امامزاده نشستم . بعد از چند لحظه دیدم دونفر جوان به طرف من می آیند . وقتی به من رسیدند یکی از آنان به من گفت : کاظم ! بیا برویم فاتحه ای در این امامزاده بخوانیم . من گفتم : من قبلا به زیارت رفته ام  و حالا می خواهم علوفه ها را ببرم . ایشان گفت : علوفه ها را کنار دیوار بگذر و با ما بیا . من هم قبول کردم و پشت سر آنها حرکت کردم و داخل امامزاده شدم . آنها چیزهایی می خواندند که من متوجه نمی شدم . ناگهان چشمم به کتیبه اطراف سقف افتاد و دیدم کلماتی از نور آنجا نوشته شده . سپس همان آقا به من گفت : کربلایی کاظم پس چرا چیزی نمی خوانی ؟ گفتم : آقا من سواد ندارم . ایشان دوباره گفت : ولی تو باید بخوانی ! و نزد من آمد و دستش را به سینه من گذاشت و آیاتی از قرآن را خواند و من هم همراه آن آقا می خواندم و وقتی آن آیات به پایان رسید دیدم کسی آنجا نیست ! ... در این موقع دچار ترس و رعب شدیدی شدم و دیگر نفهمیدم چه شد .... بیهوش روی زمین افتاده بودم ..... نزدیک اذان صبح بود که به هوش آمدم ....»

.....

« من عمل بما علم ورثه الله علم مالم یعلم »

« اگر کسی به آنچه که میداند عمل کند ، خداوند آنچه نمی داند به او می آموزد »

 


 
برگ سبزی است ...
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٩   کلمات کلیدی:

 

*« اشتران را  بار برپشت است وما را بردل است »

ترك غربت سهل می بايست  وبرما مشكل است

 

از  بيابان   فنا      بی  پا  و سر    بايد  گذشت

گوش ما  بر ساربان و  چشم ما درمحمل است

 

ديده خود   دوختيم   و  غرق  در  ظلمت  شديم

دست صوفی در سماع  و پای ما اندر گل است

 

گر اميدی هست     بر الطاف  بی پايان  اوست

گر عتابی  گفته آيد   حال  ما را   شامل  است

 

فعل ما  چون ماه نو پرنقص وپرگويی خطاست

پير ما  بر اوج  هفت اختر   چو بدر كامل است

 

گر نصيب عمر خواهی    صحبت  پاكان  بجوی

درس و بحث و  حلقه اهل ريا بی حاصل است

 

غرق دريای  گناهيم     ای تو   نوح  و  روح ما

همتی  كن دستگيری  شيوه  اهل دل  است

 

روزوشب بربام هستی چون خسی سرگشته ايم

دور  گردون   بی پناهت   باطل  اندر  باطل  است

 

دوش بر من  نكته ای  بگرفت آن پشمينه پوش

گفت  جای  ترك تازی   نی  ميان  محفل است

 

در بر ديوانه خوش نامی و رسوايی يكی است

هركه  بر  اميد   مجنونان  نشيند   عاقل است

 

زرد و  بيمار و  نحيفيم   ای  تو   جالينوس ما

 ديدنت  بر ما سبكروحان  شفای عاجل است

 

گر پريشان گفته ام   ای جان جان  برما ببخش

كن  تو  درمان  پريشانی  كه رندی كاهل است

---------------------------------------------------------------------------------

* اين مصرع از سعدی است .

 


 
عالم ذر
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢   کلمات کلیدی:

 

با سلام بر دوستان عزیز . امروز می خواهم چند خطی در مورد « عالم ذر»  بنویسم . گرچه حتما بیشتر شما در این مورد اطلاعاتی دارید ، اما ممکن است بعضی از دوستان دراین باره مطلب زیادی نشنیده باشند . من کسان زیادی را دیده ام که هرچند اهل مطالعه هستند ، در این باره اطلاعات زیادی ندارند .

می دانید که در بعضی از فرقه ها و مذاهب شرقی مثل « آیین بودا»  به تناسخ ارواح معتقد هستند . ایشان معتقدند که روح انسان تا رسیدن به تکامل ، در چرخه دنیای مادی ( سمساره ) باقی می ماند . یعنی اگر انسان در طول زندگی مادی خویش ، روحش را به تکامل نرسانده باشد ، بعد از مرگ روح وی در جسم دیگری ( شامل انسان و یا حیوان ) مجددا وارد شده و زندگی دیگری را شروع خواهد کرد و این چرخه آنقدر ادامه خواهد داشت تا روح به تکامل رسیده و دیگر پس از مرگ مجبور نباشد برای رسیدن به تکامل دوباره  به عالم ماده برگردد . چنین روحی به « نیروانا»  میرسد.

 مهترین نتیجه ای که از این نظریه گرفته میشود قانون « کارما » است . بر طبق این قانون نتیجه تمام اعمال ما ، به خود ما برخواهد گشت و از طرف دیگر تمام اتفاقاتی که در زندگی فعلی ما رخ می دهد ، نتیجه اعمال خود ماست چه در این دنیا و چه در زندگی های پیشین . برای مثال شخصی که دچار بیماری صعب العلاجی مثل سرطان می شود ، به دلیل اعمالی است که در زندگی قبلی خود در این عالم ، انجام داده است .

این نظریه امروزه  در بین فرقه ها و نحله های عرفانی سراسر  جهان رایج است ، و البته گرچه کاملا صحیح نیست اما رگه هایی از حقیقت در آن وجود دارد .

واقعیت این است که روح عوالم دیگری را قبل از حلول در جسم کنونی خویش ، پشت سر گذاشته است ، اما نه به شکلی که معتقدین به تناسخ ، قائل شده اند .

در اسلام چنین بیان شده است که ارواح قبل از حلول در اجساد کنونی خویش در « عالم ذر » زندگی می کرده اند و قبل از آن هم در « عالم ارواح » .

مدت عالم ارواح   دو هزار سال بوده است و پس از آن ، ارواح به عالم ذر و یا « عالم میثاق »  وارد شده اند ، که در آن عالم خداوند عهدها و میثاقهایی را از ارواح گرفته است . در این مورد روایات و احادیث معتبری وجود دارد که در صورت نیاز ذکر خواهم کرد .

اعتقاد بیشتر علماء شیعه و سنی بر این است که در عالم ذر ، روح در بدنهای ذره ای بسیار کوچکی ولی با همین مشخصات که امروز در دنیا دارد زندگی می کرده است و آنچنان که ما امروز با این بدنهای دنیوی زندگی می کنیم ، آنها هم در عالم ذر زندگی می کرده اند و با هم معاشرت نیز داشته اند و همینطور که ما امروزه صاحب اختیار هستیم ، انان نیز صاحب اختیار بوده اند .  حلول روح در اجساد این عالم نیز نه بر حسب تصادف که بر اساس اعمال و سایر عواملی است که در عالم ذر بر ارواح حاکم بوده است .

ضمنا از آیات و روایات چنین استفاده می شود که ارواح انسانها در عالم ذر با افراد و مکانهایی برخورد داشته اند و صاحب معارفی بوده اند که همزمان با تولد شخص در این عالم ، فراموش می شود . این است علت اینکه گاهی با کسانی برخورد می کنیم و یا در مکانهایی می رویم که برایمان آشناست .

نکته جالب دیگری که در این مورد هست این است که انسان در عوالم قبل صاحب علوم بسیار و معارف بزرگی شده است که قسمتی از آن امروز به صورت غریزه و فطرت و عقل در او جلوه می کند و همچنین به دلیل اختیاری که داشته است ، توانسته است در راه حق و یا باطل سیر کند و در آن عالم نیز ارواح با ادیان و مذاهب و عقاید گوناگون زندگی می کرده اند و بر همان اساس در این عالم ، در محیطی متناسب با زندگی قبلشان متولد می شوند . ( در چهار ماهگی زمان حمل ، روح وارد جسم می شود )

در پایان ذکر این نکته ضروری است که گرچه انسان شرایط و مقتضیات هدایت و یا ضلالت را از عالم قبل به این دنیا آورده است ، اما در این دنیا نیز در انتخاب راهش کاملا آزاداست و به همین دلیل است که در اسلام بیشتر در مورد عوالم بعد از این حیات دنیوی صحبت شده است تا در مورد عوالم قبل از این عالم .

« و اوفوا بعهدالله اذا عهدتم و لا تنقضواالایمن بعد توکیدها و قد جعلتم الله علیکم کفیلا ان الله یعلم ما تفعلون * و لاتکونوا کالتی نقضت غزلها من بعد قوة انکثا »

« و به عهد الهی چون پیمان بستید ، وفا کنید و سوگندهایتان را پس از موکد داشتن آنها ، مشکنید ، حال آنکه خداوند را بر خود ضامن گرفته اید ، بی گمان خداوند به آنچه می کنید آگاه است * و همانند آن زنی مباشید که پشمهایش را که می بافت ، پس از محکم داشتن ، رشته رشته وا می تافت  »