غزلی از مولانا
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢۸   کلمات کلیدی:
آب حيات عشق را در رگ ما روانه کن
آينه صبوح را ترجمه شبانه کن
ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو
جام فلک نمای شو و ز دو جهان کرانه کن
ای خردم شکار تو ؛ تیر زدن شعار تو
شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن
خیز کلاه کژ بنه ؛ وز همه دامها بجه
بر رخ روح بوسه ده ؛ زلف نشاط شانه کن
چونکه خیال خوب او خانه گرفت در دلت
چون تو خیال گشته ای ؛ در دل و عقل خانه کن
هست دو طشت؛در یکی آتش و آن دگر ز زر
آتش اختیار کن؛دست در آن میانه کن
شش جهت است این وطن؛قبله در او یکی مجو
بی وطنيست قبله گه؛در عدم آشيانه کن
ای تو چو خوشه؛جان تو گندم و کاه قالبت
گر نه خری؛چه که خوری؟روی به مغز و دانه کن

 
برگ سبزی است...
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٥   کلمات کلیدی:

چند رباعی...

اندوه جهان هستی ما دادبه باد
فرياد از اين عالم خاکی فرياد
چون رود به مرداب گرفتار شديم
آلوده تن شديم و رفتيم از ياد

مارابه جهان حسرت خوش نامی نیست
بد نامی ما خود به جهان باقی نیست
آن را که در میکده بر خویش ببست
در میکده و دیر مغان جایی نیست

شب آمدومن ماندم واین حیرانی
درد آمد و غم آمد و سرگردانی
یاری که رمید و یاد او دردل ماند
خود می داند چاره این ویرانی

در باغ گلی بود که چون باد برفت
در بادیه چون غریبی از یاد برفت
شیرین به دل تنگ زمین جای گرفت
افسوس که از خاطره فرهاد برفت

در رهگذر عالم خاکی ماندیم
در حسرت مرغان هوایی ماندیم
با دام بدون دانه دمساز شدیم
در دایره عالم فانی ماندیم


 
شعر سپيد
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱۸   کلمات کلیدی:
امروز شعری می نويسم از يکی دوستان عزيزم؛ محمد نخفروش؛ که ماههاست گذاشته و رفته است...
او اين شعر را برای يکی از دوستانش نوشته بود و من برای شما می نويسم.به قول مولانا:
در هرسخن؛ازجان شماهست جوابی
هرچند دهان را به جوابی نگشاييد


پرنده ای زيبا و خسته
بی باک و مغرور
پری بی خيال آرزوهای دور
دلخسته از اين حادثه
در آب افتاده است

پرنده آسمانی در آب افتاده
خار و خس به بالهايش گير کرده
او خسته در آب پر و بال می زند
گاه در آب فرو می رود و گاه بيرون می آيد
پرنده اگر در آب بماند می ميرد...

اما شايد تکه سنگی؛صخره ای؛درختی
او را از آب نجات دهد
اما اگر درختی نباشد؛صخره ای؛تکه سنگی؟
آيا پری آرزوهای دور خواهد مرد؟

هرگز!
به او مهلت خواهد داد تا خود را نجات دهد
آنوقت اگر نتوانست
در آخرين لحظه
با دستهای مهربانش او را از آب خواهد گرفت
و در آغوش گرمش
که از آغوش هزار خورشيد گرمتر است
گرم خواهد شد
و سپس پروازی باشکوه
به سوی زيباييها...

پرنده زيبای من
زين پس برای دلخوشی ام
تو را پرنده زيبای من می خوانم
من انديشه خرس ها و تمساح ها را از تو بری می دانم
که شکارشان شوی
اما در آن روز که بی گمان
پرواز خواهی کرد
می ترسم غم روزهای بی پرواز
به تو گران آيد
در انديشه صخره و درخت نباش
خود را به مردن بزن
تا آن دست مهربان بر تو رافت آرد
و از آب بگيردت
و در آغوش گرمش
که از آغوش هزار خورشيد گرمتر است
گرم شوی
و پس از هر پرواز باز به آغوش گرم او بازگردی

خود را به مردن بزن
وقت تنگ است
خود را به مردن بزن
دير است
پرنده زيبای من




 
برگ سبزی است...
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٩   کلمات کلیدی:

يکدم بر اين خاکم اسير ؛ يکدم بر افلاکم امير
گاهی از اين گاهی ازآن در گوش من آيد نفير
ای آسمان بخشنده ای؛ بر خار و خس بارنده ای
ای شمس تو تابنده ای ؛ انوار خود از ما مگير
ای مرغ جان آلوده ای در حبس دنیا مانده ای
بشکن قفس بگذر ز خس وآندم ره افلاک گیر
منگر بیانم الکنم ؛ آتش زدی در خرمنم
در دود و آتش می تنم؛ ای جان جان بر ما مگیر
چون ماهی اندر خاک من؛چون مرغ اندر آب من
لولی وش و بی تاب من؛ ای مهربان دستم بگیر
ای جان جان جان جان؛ وی نور چشم عاشقان
ای سرده و ای سرگران؛ از دانه هم گشتیم سیر
در بیشه اندیشه ها برکن تو از بن ریشه ها
پر کن تو جامم را ز می؛ وآنگه کمانم را زتیر
*در خواب دید این پیل جان صحرای هندستان تو
ای کاروان بر جای ماندی؛ عمر رفت و روز دیر

------------------------------------------------------------------------------------------------------
*این مصرع از مولانا است.



 
غزلی از مولانا
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٥   کلمات کلیدی:

چه دانستم که اين سودا مرا زينسان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد؛ دو چشمم را کند جيحون
چه دانستم که سيلابی مرا ناگاه بربايد
چو کشتی ام دراندازد ميان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروريزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر؛ خورد آن آب دريا را
چنان دريای بی پايان؛ شود بی آب چون هامون
شکافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان؛به دست قهرچون قارون
چو اين تبديلها آمد نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد؟که چون غرق است در بيچون
چه دانمهای بسيار است؛ليکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی ؛ در آن دريا کفی افيون

 
غزل
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٤   کلمات کلیدی:


چو رازها طلبی در میان مستان رو
که راز را سر سرمست بی حیا گوید

در اين روزها متاسفانه به دليل مشغله های عيد! فرصتی برای نوشتن پيدا نکردم و هنوز مطلب زیادی در مورد موضوع اين وبلاگ که خودشناسی و عرفان است ننوشته ام ؛گرچه حرف زيادی هم برای گفتن ندارم ولی سعی خواهم کرد بیشتر از قول کسانی که حرفهای زيادی برای گفتن دارند چيزهايی بنويسم . حرفهايی که بدون شک به کسانی که بايد برسد می رسد.
امروز يکی از شعرهايی را که تقريبا تازه نوشته ام ؛ برای دوستان می نويسم بخصوص برای دوست گرامی دکتر سامان... برگ سبزی است تحفه درويش...

من از آن نافه مشکين ختن می گويم
من از اين غربت و از ياد وطن می گويم

من از آن باغ معلا که برفت از يادت
من از اين چاه و از آن دلو و رسن می گویم

*دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
من از این مزبله و زاغ و زغن می گویم

*من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
من از آن جنت و آن دشت و دمن می گویم

من کجا شعر کجا؛ قصه بیهوده مخوان
او بفرمود که برگو ؛نه که من می گویم

*زان سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
ای عزیزان من ازآن سرو چمن می گویم

مرغ جان گرچه ز انکار خسان خاموش است
چون به تنگ آمده از حبس بدن می گویم

چون نیستان مرا دید به آتش زد و رفت
من از آن صوفی پشمینه به تن می گویم