شعری از عالم عارف جناب شیخ بهایی
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢   کلمات کلیدی:

علم رسمی سر به سر قیل است و قال

نه از او کیفیتی حاصل نه حال

 

گر کسی گوید که از عمرت همین

هفت روزی مانده و آن گردد یقین

 

تو در این یک هفته مشغول کدام

علم خواهی گشت ای مرد تمام ؟

 

فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم ؟

هندسه یا رمل یا اعداد شوم ؟

 

علم نبود غیر علم عاشقی

مابقی تلبیس ابلیس شقی

 

علم فقه و علم تفسیر و حدیث

هست از تلبیس ابلیس خبیث

 

زآن نگردد بر تو هرگز کشف راز

گر بود شاگرد تو صد فخر راز

 

لوح دل از فضله ی شیطان بشوی

ای مدرس درس عشقی هم بگوی

 

سینه خود را برو صد چاک کن

دل از این آلودگی ها پاک کن

 


 
دحو الارض چه روزی است ؟
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱   کلمات کلیدی:

25 ذی القعده روز دحو الارض به معنای روز گسترش زمین است . آنچه میخوانیم برگرفته از کتاب المراقبات از آثار عارف کامل میرزا جواد آقا ملکی تبریزی است :

در روایات زیادی آمده است که در 25 ذی القعده کعبه نصب گردیده ، زمین گسترده شده ، آدم پایین آمده ، خلیل و عیسی متولد شدند و رحمت پخش شده است . از امیرالمومنین « ع » روایت شده است که فرمودند : اولین رحمتی که از آسمان به زمین نازل شد در 25 ذی القعده بود .

نعمت نصب کعبه و گسترش زمین شکلی دارد و ماهیتی . شکل ظاهری آن این است که خدای متعال در این روز زمین را برای سکونت و زندگی انسان ها آفرید و از رحمتی که در این روز نازل گردید ، زمین و نعمت های آن حتی بدن و روزی ما به وجود آمد .

نعمت هایی که با حس درک می شودند بالغ بر چند میلیون هستند و از اینجا می توانیم بفهمیم نعمت های غیر محسوس بیش از نعمت های محسوس است . از جمله این نعمت ها نیروهای نامرئی است که در این اجزا با تکثیر ، تحریک ، شکل دادن ، تغذیه ، زشد ، هضم ، دفع و .... فعالیت می کنند .

یکی دیگر از نعمت ها وجود ملکوتی این نیروها ، قوایی که از آنها تبعیت نموده ، کارکرد و تاثیر آن بر کار نیروهای نامرئی که به شرایط زمانی ، مکانی ، وضعیت جسمی و روحی و سایر شرایط خارجی بستگی دارد ، می باشد . و اگر انسان شکل ارتباط عوالم با یکدیگر را بفهمد ، به روشنی می یابد که تمام این عوالم در سلامتی کامل هرکدام از اعضای بدن و حتی هر جزء از اجزای آن عضو نقش دارند .

یکی از عالم هایی که انسان با نیروی خیال در آن دخل و تصرفات جزئی دارد عالم مثال است که بشر توانایی فهم و گستردگی آن را ندارد . به این نعمت ها بنگر و خود قضاوت کن که چگونه باید شکر این نعمت ها را به جا آوری ! و تازه اینها ظاهر نعمت هایی است که آفریننده زمین با گسترش زمین به تو عنایت نموده است .

در این مورد به اختصار میتوان گفت : آنچه اهل حق و مکاشفه دریافته و روایات اهل بیت وحی « ع » به آن اشاره دارد این است که خدای متعال آدم را آفریده و او را در عالم مثال قرار داد . عالمی که در بعضی از روایات از آن به بهشت و در بعضی دیگر به شهر جابلقا تعبیر شده است و این همان بهشت آدم است که از آن به زمین فرود آمده تا با عبور از این دنیا از نعمت های مثالی ، که در عالم برزخ برای او آمده شده بهره برداری کند ، که این عالم در برابر بهشت آدم بوده و جابلسا نامیده میشود . و اگر آدم به این دنیا نمی آمد هیچگاه به نعمت های سرای آخرت نمی رسید و تمام نعمت هایی که خداوند وعده داده است از فواید سفر به این عالم بوده و این عالم ایستگاهی از ایستگاه های سفر آخرت می باشد .

 

رَفَعَ سَمْکَهَا فَسَوَّاهَا * وَأَغْطَشَ لَیْلَهَا وَأَخْرَجَ ضُحَاهَا * وَالْأَرْضَ بَعْدَ ذَلِکَ دَحَاهَا

سقف آن را برافراشت و آن را منظّم ساخت * و شبش را تاریک و روزش را آشکار نمود * و زمین را بعد از آن گسترش داد

( سوره النازعات )

 


 
شعری از حسام غلامی
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩   کلمات کلیدی:

از آسمان تاریک من روزی سپیده خواهد زد

و من در حسرت زیبایی شب خواهم ماند

تا دوباره شب بیاید

 و دوباره در انتظار روز خواهم ماند

تا انتظار شب را با خود بیاورد

این گردش ادامه پیدا خواهد کرد

آنقدر که روز و شب با هم یکی شوند

و من دیگر انتظار هیچ چیز را نکشم


 
... و سه رباعی از مولانا
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥   کلمات کلیدی:

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم

از  دوست  به یادگار  دردی دارم

کآن درد به صد هزار درمان ندهم

*

تا با غم عشق تو   مرا کار افتاد

بیچاره دلم   در غم  بسیار افتاد

هرچند فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار  که این بار افتاد

*

من ذره و خورشید لقایی تو  مرا

بیمار غمم   عین دوایی  تو  مرا

بی بال و پر اندر پی تو  می پرم

من کاه شدم چو کهربایی تو مرا


 
سه رباعی از شیخ ابوسعید ابوالخیر
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۸   کلمات کلیدی:

 

بختی نه که با دوست درآمیزم من

صبری نه که از عشق بپرهیزم من

دستی نه   که با قضا  درآویزم من

پایی نه که از دست تو بگریزم من

*

گفتم چشمم!گفت به راهش می دار

گفتم جگرم ! گفت   پرآهش  می دار

گفتم که دلم ! گفت چه داری در دل؟

گفتم غم تو ! گفت  نگاهش می دار

*

عشق  تو  بلای دل درویش من است

بیگانه نمی شود مگرخویش من است

گفتم   سفری  کنم    ز  غم   بگریزم

منزل منزل   غم تو در پیش من است

 

 


 
برگ سبزی است ...
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳   کلمات کلیدی: عرفان ،تصوف ،خودشناسی ،سیروسلوک

 

  گفتم که تو هم جام  می و هم  می  نابی

گفتی  که تو هم آبی   و هم  سوی سرابی

 

گفتم   که سراپا عطشم خسته ام از خویش

گفتی    زده ای  نقش خوشی   بر سر آبی

 

گفتم    که  ز دوری  تو ای ماه چه گویم ؟

گفتی   که بود ماه به چشمم چو حبابی

 

گفتم که  بنالم   همه شب از غم هجران

گفتی   که چه نالی تو مگر نای و ربابی ؟

 

گفتم    که  همه روز    ز دوریت  بگریم

گفتی که  خرابی تو   خرابی تو خرابی

 

گفتم  که  بسی  بگذرد  ایام    و   نماند

از  حاصل  ایام       به   جز  یاد   شبابی

 

گفتی که درازاست شب وعمرجوان است

گفتم  صنما    بهر خدا    کن تو   شتابی

 

هر ناله   که  کردم   نشنیدی    و نکردی

جز   تند نگاهی    به من      و تیز عتابی

 

چون  ماهی    افکنده  به خاکم   ز فراقت

باشد  که  تو  هم     یاد کنی   ما و نیابی

 

آن روز   به یاد آر   کزین عاشق خاموش

یک بار گذشتی  تو شبی همچو شهابی

 

هرچند  شهابی    ولی از نور تو یک عمر

روشن  شدم  و سوختم  و  ماند    نقابی

 

بر  خاک  من  خسته    گذارت  اگر  افتاد

یاد  آر     از این رفته  به جامی ز شرابی


 
....
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٩   کلمات کلیدی:

ذوالنون مصری گوید در سفری به بیابان بی آب و گیاهی رسیدم ، مانده و تشنه شدم . از دور باغ و عمارتی دیدم ، خود را به آن باغ رسانیدم . به تفحص شتافتم ، احدی را درآنجا نیافتم . آب خوردم ، طهارت کردم ، متعجب بودم . ناگاه به بام قصر نظر نمودم ، کنیزکی را با کمال صباحت دیدم که به من می نگریست . گفتم ای کنیزک : تو کیستی و این قصر از کیست ؟ گفت : ای ذوالنون ! چون تو را از دور دیدم گفتم مگر دیوانه ای زیرا که رفتارت به مجانین می نمود ! و چون آمدی و طهارت کردی گفتم مگر عالمی ! چون استغفار کردی گفتم عارفی ! و حال می بینم هیچکدام نیستی ! از آنکه دیوانه طهارت را نشاید ، عالم به نامحرم نظر ننماید ، و عارف به جز حق در نظرش چیزی نیاید !

به نقل از کتاب زبده الاسرار


 
تصوف
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠   کلمات کلیدی: تصوف ،عرفان

آنچه می خوانیم تلخیصی است از مبحث تصوف از کتاب نشان از بی نشانها اثر علی مقدادی اصفهانی درشرح حال پدرشان شیخ حسنعلی نخودکی :

 

از حضرت علی (ع) پرسیدند : معنی تصوف چیست؟ فرمود : تصوف از کلمه صوف اشتقاق یافته و مرکب از سه حرف صاد ، واو ، و فا است . حرف صاد کنایه از صبر و صدق و صفا و حرف واو اشاره به ورد و ود و وفا و حرف فا نمایشگر فقر و فرد و فنا است .

به امیرالمونین علی (ع) منسوب است که فرمود : شریعت نهر است و حقیقت دریا . علما در اطراف نهر شریعت می گردند ولی حکما برای یافتن مروارید معنی در دریای حقیقت زیر و زبر می روند و در این میان عارفان ، سرنشینی کشتی نجات و رستگاری، بر این دریا در سیر و حرکتند .

علی (ع)  فرمود : صوفی کسی است که از روز صفای باطن لباس پشمینه پوشد  و راه مصطفی (ص) را بپیماید و دنیا را پشت سر اندازد و نزد او طلا و سنگ ، نقره و گل یکسان باشد ، در غیر اینصورت سگ کوفی از هزار صوفی بهتر است.

بدان ای عزیز که لباس پشمینه پوشیدن و ترک دنیا گفتن صفت جمیع انبیاء و اولیاء از آدم تا خاتم بوده است . حضرت رسول (ص) فرمود : نظر کردن بر لباس پشمینه موجب تفکر و ثمره تفکر حکمت است به نحوی که حکمت در درون شما همانند خون جریان می یابد .

ای عزیز ! تصوف طریقه همه انبیاء و اولیاء است اما از آنجا که هر چیزی دارای ظاهری و باطنی است ، تصوف نیز چنین است و باطن تصوف چیزی جز ولایت نیست و رسول خدا (ص) فرمود : سخنان من شریعت و افعال من طریقت است .

در صدر اسلام عده معدودی از شیعیان که اهمیت حقیقت ولایت را دریافته بودند با استفاده از عناوین تصوف و صوفی که در زبان شرع نیز آمده بود اما هنوز برای عوام مردم نامانوس بود ، مردم را به ولایت امیرالمونین (ع) و اولاد طاهرینش دعوت می کردند .

درباره قطب نیز عباراتی از حضرت امیر (ع) به ما رسیده است و کلمه قطب مانند کلمه امام است که برای طریق ضلالت نیز بکار برده می شود . بنا براین هرکس که به ولایت و امام وقت اتصال یافته باشد قطب هدایت است و اگر منقطع باشد و مردم را دعوت کند قطب ضلالت و گمراهی است .

از این رو تصوف دارای ظاهری و باطنی است . ظاهر آن همان شریعت مصطفوی و باطن آن اتصال به ولی وقت یا اتصال به کسی است که او متصل یه ولی وقت است . بنابراین اگر کسی به ولایت متصل نباشد ، اگرچه ظاهر اعمالش نیز با شرع نبوی مطابقت کند او را از تصوف بهره ای نیست .

از شیخ ابوسعید پرسیدند که صوفی کسیت ؟ فرمود : آنچه در سر داری بنهی ، وآنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو آید نرنجی و نیز فرمود : این است و بس و این بر ناخنی توان نوشت !


 
ذکری از حاج شیخ جعفر مجتهدی
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٦   کلمات کلیدی: عرفان

 

امروز 6 بهمن سالگرد رحلت عارف واصل جناب شیخ جعفر مجتهدی است . به همین مناسبت حکایتی می خوانیم از کتاب : لاله ای از ملکوت . نوشته حمید سفیدآبیان که سیری است در زندگی ایشان :

 

جناب آقای غلامعلی کریمی تعریف کردند : هنگامی که با یکی از دوستان روحانی به نام حجت الاسلام طلوعی که بسیار شیفته آقای مجتهدی بودند به مشهد مقدس مشرف شده بودیم ، صحبت از دیدار آقای مجتهدی به میان آمد . عرض کردم اگر می خواهید موفق به دیدار ایشان شوید باید فکر و ذکرتان متوج حضرت علی بن موسی الرضا (ع) باشد و از حضرتش دیدار آقای مجتهدی را بخواهید ، به هر حال روزی پس از زیارت به محلی که آدرس آقا را داشتند رفته و سراغ ایشان را گرفتیم ، در جواب گفتند : مدتی است ایشان به منزل درویشی به نام عشقعلی شاه در روستایی به نام محمد آباد می روند ، به اتفاق دوستم به روستای محمدآباد رفتیم در آنجا به شخصی برخورد کرده و از او سوال نمودیم ، درویشی به نام عشقعلی شاه می شناسید ؟

وی در پاسخ گفت : من فرزند او هستم و سپس ما را به منزل پدرش راهنمایی کرد ، در بین راه از او پرسیدیم : آیا شما در منزل میهمان دارید؟

گفت : بله شخصی به نام آقای مجتهدی چند روزی است میهمان ما هستند .

از اینکه موفق شده بودیم ایشان را پیدا کنیم بسیار خوشحال شدیم ، سپس به منزل درویش رفته و خدمت آقای مجتهدی رسیدیم ، ایشان به درویش گفتند : آقایان اهل قم هستند و از جوار حضرت معصومه (ع) آمده اند ، سپس از ما پذیرایی به عمل آمد . هنگامی که مشغول خوردن چای و میوه بودیم عشقعلی شاه که پیرمردی بود در حدود صد سال با محاسن سفید و موهایی بسیار بلند ، متصل می گفت : نوش ، غم های دنیا فراموش ، سپس گفت : این چای و میوه هایی که میل می کنید همه متعلق به حضرت امام رضا (ع) است و شروع کرد قضیه ای را که برایش اتفاق افتاده بودنقل کند .

او گفت : چند روز پیش باران شدیدی بارید و جز این اتاق که در آن نشسته ایم بقبه اتاق های این ساختمان خراب شد و من از شدت ناراحتی از منزل خارج شده و شروع به قدم زدن در کوچه ها نمودم . در این هنگام بقال ده مرا صدا زد و گفت : درویش چرا بدهی خود را نمی دهی ؟

گفتم : کدام بدهی ؟

گفت : عیال شما جنس برده و پول آن را پرداخت نکرده است .

بعد از آن قصاب ده مراصدا زد و او هم مطالبه پول کرد و گفت عیالتان گوشت خریده و پول آن را پرداخت نکرده است .

از شدت ناراحتی و بی پولی پیاده به طرف شهر راه افتادم و از بست پایین وارد حرم مطهر شدم و به حضرت رضا (ع) عرض کردم : یا علی بن موسی الرضا (ع) من قرض دارم ، بدهی دارم ، خانه ام خراب شده و پولی هم ندارم ، خودتان می دانید ، تا مشکل من حل نشود ، دیگر به ده بر نمی گردم ، زیرا روی برگشتن ندارم و خجالت می کشم . سپس از حرم خارج شده و از بست بالا به طرف میدان بزرگ (میدان شهرداری) آمدم ، نزدیک میدان که رسیدم ، این آقا (منظورش آقای مجتهدی بود) آنجا ایستاده بودند ، در این هاگام صدا زدند درویش بیا اینجا ، وقتی نزد ایشان رفتم فرمودند : چرا اینقدر ناراحتی ؟ طوری نشده ، سپس داخل جیب خود دست کرده و پیوسته  اسکناس بیرون می آوردند و به من می دادند و می فرمودند : بس است ؟

هنگامی که مقداری پول از ایشان گرفتم ، گفتم بس است ، و بلافاصله به حرم رفتم و از حضرت رضا (ع) تشکر نمودم . سپس به ده بازگشتم و تمام بدهکاری هایم را پرداخت کردم آنگاه به خانه آمدم .

هنگامی که به منزل وارد شدم با کمال تعجب دیدم جناب آقای مجتهدی زودتر از من در اتاق نشسته اند !! نمی دانم از کجا آدرس منزل ما را می دانستند و چگونه آمدند که زودتر از من رسیدند !! گویا با طی الارض آمده بودند ، البته ایشان بدون اینکه من درخواست کنم بنا و کارگر اجیر کرده و کلبه مرا بازسازی نمودند .

 

 


 
برگ سبزی است ....
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۸   کلمات کلیدی:

 

 

من  آن  شمعم          که   هر شب       تا    سحرگاه                                                    بنالم    ناله ای  ،   جانسوز   و    جانکاه

 

 

برآرم                  از           دل      تنگم                            فغانی                                                     بنالم            با        زبان                  بی           زبانی

 

 

هرآن  یاری  که  دوراز یار خویش است                                                    چو  نی می نالدوغمخوارخویش  است

 

 

ندارد                    جز          ز      سوز        دل                نشانی                                                    ندارد                      جز                  نشان         بی  نشانی

 

 

همی              سوزد                    ز             بیداد                 جدایی                                         «       نه  یار      و        همدمی             نه          آشنایی  »

 

 

وجودش  جمله  اشک  و  آه وسوز است                                                    ز  وی  آگه  شوندآندم که روز است

 

 

کسی             آگه           ز      راز    سوز  وی    نیست                                                  پریشان           پریشانی        وی    کیست ؟

 

 

به  ظلمت                   قصه ای           از   نور   دارد                                                    دلی   تنگ         و    سری      پرشور   دارد

 

 

اگرچه       آه      و     سوزش             بی ثمر نیست                                                    ولی       تا    روز     آید      او       دگر   نیست

 

 

چو  آن  شمعم           به  پیش   شمس   رویت                                                    همی   می سوزم     و           آیم   به   سویت

 

 

که  شب  از روز  و   روز از شب  ندانم                                                    «  به  یادت    داغ   بر دل   می نشانم  »

 

 

بیایی              بی گمان                   ،                 اما             زمانی                                                     کزین      مسکین             نمی یابی            نشانی

 


 
← صفحه بعد